یک زمانی حدود چند سال پیش صمیمی ترین دوست داداشم منو از داداشم خواستگاری کرد ، داداشم گرفت اینقدر زدش و بیرونش کرد از دفتر (یعنی حرف نامربوط زده بود که داداشم عصبانی شده بود)، اونم رف شمارمو پیدا کرد و هر روز زنگ میزد راضیم کنه ،
اون موقع کاردانی بودم و ترم اولی و کلی ترسو ، از صداش میشناختمش اما خودشو معرفی نمیکرد منم میترسیدم که بهش بگم تو فلانی هستی ، یروز تهدیدش کردم که شمارشو میدم به داداشم و دیگه زنگ نزد
الان یهو اومد دید من کنار داداشمم بدون سلام از دفتر رفت بیرون ،یه حالی شد ، حالا هی از جلوی دفتر رد میشه شیشه رو نگاه میکنه ببینه رفتم یا نه ،
شنیدم که جعبه شیرینی خریده و اومده اشتی کردن بعد از اون ماجرا ، اما از اون زمان به بعد رفته یه شهر دیگه کار میکنه و بعضی وقتا میاد اینجا توی تعطیلیا ،
راستش دلم واسش می سوزه .بعضی وقتا یادش میوفتم و بهش فکر میکنم که الان چیکار میکنه و چجوری زندگی میکنه . هیچ وقت هم دوست داشتنش رو متوجه نشدم ،اخه اون زمان من رو اتفاقی دیده بود با کسی و در جریان رابطم بود ...بلافاصله بعد از اونروز که دید اومد جلو !
راستش دلم واسش میسوزه.
نزدیکای ظهر امروز بود که مامان رسید ، دوتایی رفتیم توی اتاق من و منم کتری و قوری بردم توی اتاق گذاشتم روی بخاری و من هی چایی ریختم و با پشمک خوردیم و حرف زدیم ، که بعد دیدیم حدودا ساعت 5 بعداظهر و ما هنوز ناهار نخوردیم ، اینجوری وقتا ما اصطلاحی داریم که از سارا خانم توهمی دعوت میکنیم برای انجام یه سری کارها ، مثلا جمع کردن سفره ، دادن یه لیوان اب و در اصل کارهایی که خودمون حوصله انجامشون رو نداریم ،
امروز هم که ناهار نخورده بودیم مامان یهو خیلی جدی سارا خانم رو دعوا کرد که چرا ناهار رو نیاوردهده و ما گشنمونه !
گوشی مامان رو زیر و رو میکردم ،خدا خیر بده مصبب این اختراعات رو ، ما از هیچ خبری عقب نمیمونیم ، مثلا خواهره رفته خونه جدیده عمه عکس گرفته و ام ام اس کرده واسه مامان ، یا اون یکی خواهره یه جا توی پختن غذا گیر کرده و عکس گرفته و ام ام اس کرده ، یا دخترعموهه تازه حامله شده، که و عکس سونوش رو فرستاده ،
بین عکس ها ، عکس خواهر زاده رو دیدم ،که دیدم خواهرش ارایشش کرده و عکسشو برای مامان فرستاده بود ، انصافا هم شقایش خوب دختری از پسرمون درست کرده بود ! لب ها قلوه ای ، چشم ها سیاه ، ابروها بالا ،
علی از بچگی از کارها و حرکات دخترونه به شدت بدش میومد مثلا اگه کار اشتباهی میکرد و و لوس میشد و ما بهش میگفتیم سارا خانم گریه نکن حسابی ناراحت میشد و دیگه اون کار رو انجام نمیداد و میگفت من مردم !
این عکس رو که دیدم بهش اسمس دادم چطوری سارا خانم(8 سالشه ، بعله بچه ها هم از تکنلوژی عقب نموندن )
دیدم با دیکته ضعیفش اسمس داده "اشقم من سارا خانم نیستم من خودمو اینجوروی کرده ام که بفهمید اگر دوختر بودم خوش گل میشدم "
حالا سارا خانم تعریف های زیادی توی خونه ما داره و بنده خدا هر لحظه مشغول یه کاریه 
میدانید ، من با استعداد بودم ، این را من نمیگویم ، تابلوهای روی دیوار این خانه میگویند ، یک زمانی فکر کردم که میتوانم نقاش بزرگی بشوم ، حتی ذوق و شوق من بسیار بود که وقتی بابرس در کانال 4 شروع میکرد به نقاشی بساط من هم پهن بود و میگفتم که "حالا این دریاچه یه درخت میخواد که تنها نباشه " و به این سادگی برای دریاچه ام درخت میکشیدم ، اینقدر غرور نقاشی مرا گرفته بود که حدود 19 تابلوام را قاب گرفته ام ، همه شان هم به در و دیوار خانه نصب اند ،اما حالا خیلی ازشان بدم می آید و متنفرم ، یک روز به مامان گفتم که این تابلو ها را برای هدیه بدهد به این و آن اما عصبانی شد ، اصلا به منچه ندهد ،
بعدترش دیدم که نبابا من نقاش بشو نیستم ، بساط ابرنگ و ذغال و رننگ روغنم را جمع کردم و گذاشتم طبقه اخر کمد دیواری ، فکر کردم که شاید خطاط خوبی بشوم ، رفتم از این کلاس های خوشنویسی ثبت نام کردم ، یک عالمه هم قلم و دوات و دفتر های روغنی بزرگ خریدم و شروع کردم به نوشتن ، نوشتن خودم را، بیشتر ار قوانین استادم دوست داشتم ، او میگفت ب 5 نقطه نوشته میشود، اما من 3 نقطه ای مینوشتمش ،میگفت الف را اینقدر نکش، اما من به نظرم الف باید قدبلند و کشیده می بود ، با استادم سازم نشد ، ازموسسه امدم بیرون و دفترم را پرت کردم توی حیاط خانه ، باران امد و همش مچاله شد ، فهمیدم که اصلا به خوشنویسی علاقه ندارم ، تابستان بود ، هوا هم گرم ، یه خودم گفتم شاید شناگر خوبی بشوم ، همه هم تشویقم میکردند ، با خواهره رفتیم کلاس شنا ثبت نام کردیم ، اول که در عمق یک متری بودیم همه چی خوب بود ، یعنی همه چی تا وقتی که پایم به زمین میرسید خوب بود، جلسات اخر بود که مربی شنایمان مجبورمان کرد بپریم توی چهارمتری ، من میترسیدم ، خواهرم اول پرید و غورباقه امد اینور استخر ، تایم کلاس تمام شده بود، و همه بچه ها میخندید و معلم هم منتظر بود تا من بپرم تا ترسم بریزد ، من هم از اخم خواهر و قیافه ترسناک مربی شنا چشم هایم را بستم و پریدم توی آب، چیزی یادم نمی آید جز وقتی که مربی تیوپ را به سمت پرتاب کرد و مرا کشید به سمت خودش ، از فردای انروز دیگر هم شنا نرفتم ، مرا چه به اب و شنا شناگری؟!
نشستم با خودم خلوت کردم ، چندتا کتاب خواندم ، رفتم دو سه تا از کتابخانه شهر اسم نوشتم ، هروز میرفتم رمان میگرفتم یک روزه تمام میکردمش ، برای خودم یک دفتر ابی رنگ خریدم که رویش یک گلدان سبز و زرد رنگ بود ، دوستش داشتم ،هرشب موقع خواب چیزی درونش مینوشتم ، این خوی نویسندگی در من بیشتر عمر کرد ، چندتا داستان بچه گانه نوشتم و دل را به دریا زدم فرستادم چندتا از این مسابقه ها و برنده هم شدم ، دعوت شدم به کرمانشاه، با عرفان نظراهاری و محمد علی بهمنی اشنا شدم ، یعنی یک همایش بود ، فکر کنید تا کجا پیش رفتم که عرفان یکی از کتاب هایش را به من داد و صفحه اولش برایم نوشت برای ته تغاری عزیزم امیدوارم بیشتر و بیشتر ببینمت !
محمد علی بهمنی هم کتاب شعرش را هدیه داد و فقط صفحه اولش را امضا زد ، هوای نویسندگی بدجوری مرا گرفته بود ، سن زیادی نداشتم 15 16 سالم بود ،از کرمانشاه که برمیگشتم خودم را باد کرده بودم که دیگر راهم را پیدا کرده ام ، و هی کتاب نظراهاری را باز میکردم و صفحه اولش را میخواندم و محکم میبستمش ، اما خب خیلی این روحیه در من دوام نیاورد ، دیگر قصه های کودکانه ننوشتم ، فکر که دیگر باید نوشته هایم را تغیر دهم ، مثلا از همین چیزهایی که شما مینوسید و من بلد نیستم ، مثلا دلم میخواست که بنویسم ، "بی تو هم میشود زندگی کرد ،چای خورد ، قدم زد ، شاد بود ، کتاب خواند ، بی تو فقط نمی شود نفس کشید " ولی خب از این نوشته ها هم نتواستنم بنویسم ، خب هر کسی را بهر کاری ساختند ، من فقط زورش را میزدم ولی تهش هیچی نبود ، همین خاطرات روزانه ام را برایم کافیست ،
این را هم ول کردم ، گفتم شاید روحیه ام با سفالگری عجین شود ، رفتم نشستم پشت چرخ سفالگری ، اولش خوب بود ، برای خوذم قندان درست کرد کردم ، برای قلم موهام گلدان خودم قلک درست کردم ، همه چی خوب پیش میرفت قسمت خوبش بعد از خشک شدن سفال هایم بود و رنگ امیزشان ،اینقدر غرق کار بودک که نگران از بین رفتن پوست دست هایم نبودم ،همه چی از روزی شروع شد که نگار قلک مرا شکست ، از فردای انروز هم کلاس نرفتم ،
نمیدانم قرار بود و هست چه بشوم ،سر کلاس عکاسیم دیدم چقدر دوست دارم که چیلیک و چیلیک عکس بگیرم ، دوربینم را خریدم ،دیگر مثلا راهم شده بود که عکاس حرفه ای بشوم ، اما عکاس شدن هم نیازمند خیلی چیزها بود برای شروعش که فعلا از اختیارات من خارج بود ، حالا من هستم ، که گرافیم میخوانم ، با چاشنی عکاسی ، نقاشی ، نویسندگی ، خطاطی ،و گاهی هم خیال بافی که البته همه این سال ها قرار بوده که مثلا ، نقاش معروفی شوم ، خطاط بزرگی بشوم ، عکاس ماهری بشوم ، سفالگر حرفه ای بشوم ، نویسنده خوب که نه ، حداقل بتوانم برای دختر مو خرماییم نامه بنویسم ، برایش داستان تعریف کنم.......توی خیال خوذم قرار بوده ادم با استعدادی شوم....
مهمانی دیشب به خوبی و خوش تمام شد ، دارم به یه چیز های شگرف و جدید در درون خودم میرسم که خودم رو بیشتر به رخ خودم میکشند،
برای دیشب لوبیا پلو با مرغ درست کردم ،غریبه نبودند داداش جان و خانمش با فندق بودند ، برای خالی نبودن عریضه برایشان سیب زمینی سرخ کرده با پنیر هم درست کردم ، در کنار دوغ و سالاد و ماست همیشگی ، حوصله سفره رنگارنگ و تز های جدید رو نداشتم ،
وقتی که امدند سماور توی اشپرخانه ، قل قل میکرد ، برنج دم کشیده بود ، سبد میوه را چیده بودم ، بابا هنوز نیامده بود ، چایی ریختم ، کمی به هم حرف های خواهر شوهری و عروس پرتاب کردیم ، بعد که دید نبابا خبری نیست سر جایش نشست و من هم با ارامش کامل همراهیشان کردم ، دیگه خبری از استرس های همیشگی و جواب ندادن هایم نبود ، جوری رفتار میکردم که انگار جانشین اعظم مامان با اقتدار و محکم بر روی مبل نشسته و پای راستش را روی پای چپش انداخته ،
میز شام را دادم عروس خانواده بچیند ، شام خوردیم ، سرم شام عروس خانواده که همچین تعریف هایی ازش بعید است ، رو به من گفت که دستپختت با مامان مو نمیزند و الحق که دختر همان مادر هنرمندی ، لبخندی زدم ، برای سری دوم چای اوردم ، و بعد از کمی گفتگو رفتند ،
شب که در کنار بابا خوابیده بودم ، توی تاریکی اتاق ، رو به من گفت که دختر عجب مهمانی بود خوب همه چی را بلد شدی ، خوب دوری از خانه تو رو ساخته ، پتو را کشیدم روی سرم و دلم میخواست بهش بگویم که عی بابا بیا ببین دخترت چه شده ، بیا و ببین روزگار و زندگی پر پیچ و تابش ازش چی ساخته ....منتظر بودم که جمله بعدی را بگوید تا حرف هایم را بریزم بیرون ...
گاهی ادم وقتی تنهاس ،مجبوره 45 دقیقه تمام به این ملخ خیره بشه و منتظر بشه که امداد ها و کمک های غیبی از راه برسند و یکی بیاد اینو بکشه ، اما بعد که دید نه خبری نیست خودش دست به کار بشه و زره فولادی به تن کنه و با کمک جارو دستی و پیف پاف و جاروبرقی خلاصش کنه و به کاراش برسه چون شب مهمون داره !
مردی شدم واسه خودم

