امروز داشتم عکس ها و البوم هارو زیر و رو میکردم ، و میخواستم یکم روی عکس های تولد فندق کار کنم با گذشت چندماه و وقت تلف کنی که این عکس رو پیدا کردم و متوجه شباهت این دو عکس شدم !
نمیدونم فندق چند سال بعد میخواد بیاد بگه که عمه عکس یه سالگیمو گذاشتم تو فیس اینهمه لایک خورده دستت درد نکنه واسه ثبت این خنده و این دوتا دندون جوونه زده ! اما اینو میدونم که اونم مثل من که الان این عکس رو میبینم کلی دلم وا میشه از این همه سرخوشیم و بیخیالیم به دنیا توی این عکس اون هم همینطوره ....مبینه چقدر دنیاش ساده بوده و بی دغدغه ...یعنی فکر کنم تنها دغدغش فعلا شیره ! این عکس رو میخوام تا چند روز دیگه چاپ کنم و یادگاری نگهش دارم ،
عکس سمت راست فندق خان هستن که از ذوق تولد و شادی خنده ای سر دادند که خود عکس گویاست ! و عکس سمت چپ بنده هستم با کلی ذوق به همراه دوتا دندون جوونه زده در قسمت فک بالایی و چشم های ریز شدم از خنده که البته بیشتر از فندق بازه !من در گرمترین ماه سال به دنیا اومدم و فندق در سردترین ماه سال، اما بازم ته تهش شبیهیم بهم 
قبل از انتخاب واحدم خیلی فکرم درگیر بود که الکی الکی داره روزهام میگذره این ترمم تموم شدو دیگه چیزی نمونده و هیچ اتفاقی هم واسم نیوفتاده و باید یچیزی بشه و دیگه بسه و این حرفا ، که مدام به مامان غر میزدم که فکری بکنه که توی خوابگاه نمونم و سرم جایی گرم باشه ، اما با برنامه خوشگل موشگلم! از شنبه تا 4 چهارشنبه سرکلاس تشریف دارم و یکم از دغدغم کمتر شده که بیرونم اما هنوز ذهنم درگیره که باید کاری کنم و بجنبم ...
کم کم کارهامو انجام میدم ، فکر نکنم بیشتر از 20 روز اصفهان باشم ،یعنی کسی کلاس میره ؟؟البته یسری دانشجوهای به ظاهر نمونه هستند که دهن ادم رو استغفرالله !! این چند روزه هم کلاس هام شروع میشه ولی من واسه خودم مرخصی رد کردم تا جمعه و بعدش بار سفر میبندم و میرم ،
وسایل هامو که جا به جا میکنم ، و تفکیک لباس ها ، مثل لباس های زمستونی، که من همشون رو جمع کردم و اوردم خونه و پیش بینیم درست نبود واسه اب و هوا ! و فکر کنم باز باید پالتویی چیزی ببرم ،و دور انداختن جزوه های قدیمیو البته پاس شده ، دوخت و دوز این کارها ، کتاب هایی که باید ببرم و بخونشمون ، و این جور کارها
در حین انجام کارهام هم داشتم فکر میکردم که کاش میشد من چند نفر بودم ، یه نفرم میرفت اونجا ، یه نفرم میموند خونه ،نه دلم میاد برم و نه دلم میاد نرم !!!
وقتی که نمیام وضعیتم یجوریه اصاب مصابم تعطیله ،وقتیم که میام مثل الان یهو داغ میکنم 4 5 روز مونده به رفتنم و پامیشم وسیله جمع میکنم انگار که وقتم واسه اینجا موندن تموم شده !
هیچی دیگه فعلا درگیرم
شماها خوبین؟
میدانید ته تغاری خانه بودن یعنی چی؟من برایتان میگویم چیز چندان پیچده ای نیست..پدیده جدید و شگرفی هم نیست، سمتی ست که یکهو متوجهش میشوی... یک جوری شبیه معادله ست ،مساوی میشود با ،نمونه بارزش که میشوی در باز کن خانه ، منشی تلفن خانه ، میشوی حواست جمع باشد که خرید های خانه را از دست بابا بگیری ، میشوی تا هروقت که صبح خواب باشی صبحانه ات روی میز باز است و زیر کتری روشن تا هروقت میلت کشید چایی و صبحانه ات را بخوری ، میشویغیر از سهم خودت ته دیگ سیب زمینی و کنجدی مامان هم سهم تو ، یعنی سر سفره تو بلند شوی و پلاستیک داروهای مامانت را بیاوری ، تو بلند شوی اب بیاوری ، نمک و فلفل فراموش شده با تو ،یعنی چیدن ظرف های نارهار و شام با تو ، شستن ظرف های شام با مامان ، یعنی دغدغه و تمام نگرانی یک خانواده ، میشوی همان جمله معروف تو فقط لب تر کن تا خواهر ها و برادرت برایم فراهم کنند ، یعنی نمونه تبعیض بین فرزند های بزرگتر ،میشوی اسم های من داروردی... ته تغاری مامان ، ته دیگ برادر، جوجه خواهرها ،یعنی داشتن کوه و تکیه گاه های محکم ، میشوی بی بی سی خانه و خانواده و پخش خبرهای دسته اول به همه،یعنی هرچه حوس کنی برای ناهار مهیاست اگر نشد برای شام جور جور است ، میشوی خاله بچه ها ،عمه بچه ها ، یعنی سمت های جدید ، یعنی توی کیفت همیشه ابنبات و ادامس داشتن برایشان ، دغدغه عیدی و سوغاتی خریدن برایشان ، یعنی دلت از ان سر دنیا که نه، یکم انورتر ،نگران پاهای مامان بودن، نگران کمر بابا بودن ، یعنی دلشوره های سنگین که اگر زنگ بزنی و جواب ندهند ، چای اور مهمانی ها میشوی تو ،یعنی کنترل تلوزیون دست تو یعنی مرد سالاری تمام ، اگر تو نخواهی بابای خانه اخبار هم نمیبند ،یعنی تحمل بارسنگین نگرانی و استرس های بزرگ که تو ی ِ کوچکتر خانه باید حواست به تک تک همه چیز باشد ، به حرف هایت ...به امیدهایی که بهشان میدهی ...به سلامتی . میشوی گوش مادر ، از عروس و دامادها حرف میشنوی و میشنوی ،فقط برای تسکین، برای مرهم بودن ...میشوی بمب انرژی برای بابا بعد از 13 ساعت کاری و خانه نبودن ،میشوی خواهر کوچیکه برای خواهرها ...زنگ یک روز درمیان و پرسیدن حالشان با تو ، تبریک های عید با تو ،چون تو کوچیکتری، یعنی گرفتن عیدی های چرب و چیلی دار از خواهر ها و برادر ،یعنی اتاقت مال مهمان ها ، وسایلت مال نوه ها ، یعنی مداد رنگی های اضافی تراش شده، دفتر های پاره شده قیافه ی خشمگین و عصبانی تو ،اوردن ظرف میوه خوری طبقه بالای کابینت باتو ،رسیدگی به حساب های دفتر بابا با تو ، شمارش پول های دخل شب عید باتو ،انتخاب وسایل خانه و کوچیکترین خرید ها باتو ،میشوی ذوق خوردن پفک های مینوی زیر چادر مامان ، یعنی چشمت همه جا دنبال دمپایی طبی برای مامان ، جوراب های ضخیم و کلفت برای بابا ، میشوی تاب دیدن دست های یخ بابا را نداشتن ...یعنی تحمل بغض ها و دلتنگی مامان از دوریت ....یعنی سقف ارزوهای بلند و پر و پیمون مامان ...اخرین نگرانی بابا ....
از صبح یک ساعت در میان خوابیده ام ، صبحانه مفصلم را خورده ام ، اهنگ های مورد علاقه ام را گوش داده ام همه شان را حفظم ، حتی ترتیبشان را هم حفظ شده ام ، ناهار محبوبم را که لازانیا ی مامان پز باشد خورده ام ، خواب ظهرم را هم کرده ام ، چایی عصرانه و پشمکم را هم خورده ام ، فولدر عکس هایم را زیر رو کرده ام ،دیدن عکس ها و یادواری خاطره هایم حالم را قبلا خوب میکرد ، با دو سه تا از دوستانم اس ام اس بازی کرده ام ،وبلاگ های مورد علاقه ام را خوانده ام ، از همه مهمتر به جان مامان هم غر زده ام ، اما باز یک جای کار میلنگد،حالم خوب نمی شود ، انگار جای چیزی خالیست ، همه اینها قبلا حالم را خوب میکرد ، خدایا دوز این جمعه ها را بالا بردی ها ،از عهده و امکانات من خارج است ، حواست هست؟
عصرهایی که منتظرت هستم، بعد از یک روز کاری سخت و پرمشغله که هردویمان گزرانده ایم و من منتظرت نشسته ام ، پریشان و اخمو مثل شوهر ایدا و الناز ننشینی پای فیص بوک ، عضو سوم خانواده مان گوشی جدید پر امکاناتت نباشد ،بزرگترین تفریحت برای رفع خستگی انگری برد نباشد ،
اصلا چه عیبی دارد که نون بیار کباب ببر بازی کنیم؟باور کن شرف دارد به صدتا از این بازی ها ، تو بنشینی روی مبل،من هم مینشینم روی زمین رو به رویت ، دستانم را میگیرم سمتت ، صورتم را جمع و جور میکنم که مبادا سفت بزنی ،میدانی که من با صدای جیغ بلند میخندم ، بین هر ضربه ای که میزنی بلند بلند سرم را بگیرم باالا و با شدت بخندم و توام به خاطر رعایت حال همسایه رو به رویی دستانت را بگذاری جلوی دهنم ،
ببین چقدر خوب است ، تازه منچ و مارپله هم دوست دارم ، تو هی جلوی خانه ات باشی که مهر ه ات راببری داخل هی من پشت سرت مهرت را بیرون کنم و تو شیش نیاوری ،میبینی من عاشق بازی های دونفری هستم ،
به جای اینه اخم هایت برود توی هم و منتظر شام شب باشی و کانال های ماهواره را بالا پایین کنی ، حاضرم که باهات سر ته دیگ سیب زمینی شرط ببندم ،که اگر تونستی مرا بگیری سهم تو میشود ، چه عیبی دارد که من بپرم روی مبل ها ؟ بروم بالای میز ؟ روی تخت ؟ اصلا بخورم به میز توالت و همه ادکلن و لوازم ارایشم بریزد زمین ، خجالت بکشم؟ کی میفهمد که در خانه ما چه میگذرد ، این بازی های بی سر و صدا و کم سر و صدا ! از جیغ و داد های ارزو و مهدی که بهتر است همش بحث میکنند و به هم بی توجه شده اند ،
روزهایی که می آیی سرکار دنبال من ، من بگویم که از خیابان بالایی برویم. تو سوال نپرسی و اصرار نکنی که حتما باید از خیابان اصلی برویم.دستم را بگیری که من از روی جدول کنار خیابان راه بیایم ، دنبالم بیایی و وقتی می رسیم سر خیابانمرا هل بدهی به سمت هایدا فروشی محبوبم. قبل از اینکه من ازت خواهش کنم. خودت بدانی دلم چه چیزی خواسته.اصلا من یکهو دستت را ول کنم و بروم پشت این تیرهای چراغ برق قایم شوم و بعد از پشت سرت پخ جانانه ای کنم و بببوسمت ،بیخیال این مردم، همه این شهر هرچه خواستند بگویند اهمیت دارد؟ ، صدای خنده هایمان تا خیابان اونورتری هم برود ،
بیا و قول بده که وقتی منتظرت هستم بعد از خوردن چایی و بیسکوییت بعد از در رفتن خستگیت ،از نگاهم بخوانی و سویچ را بردای و بروی پایین بی انکه حرفی بزنم و حرفی زده باشی فقط بگویی زود اماده شو بیا پایین....