برادر 4 5 ساله ی یکی از بچه ها اومده بود توی خوابگاه هنوز از پله ها بالا نیومده بود و وارد نشده بود ،چند تا از بچه ها با لباسای راحت توی سالن مطالعه و سرپرستی بودن ، پسرک دیدشون و دست خواهرش رو ول کرد بدو بدو رفت تو کوچه داد میزد "بابا بابا دانشجوشون(!) با شرت بود بابا بدو بیا ببین"
اس ام اس داده ام که کی می آیی اصفهان؟ کلاس هایت کی شروع میشود؟ جواب داده که فعلا نمی آیم اینقدر خوشحالم که دلم میخواد همه جا جیغ بزنم ، میپرسم چرا، میگوید واییی دختر تو نمیدانی که چقدر حالم از این شهر و درس خواندنم بهم میخورد ، انجا بودن برایم زجر اور شده است، خنده ام میگیرد و جوری که مچش را گرفته باشم جواب میدهم قبل تر ها خانه برایت زجر آورترین جا بود ، حالا بعد از اینکه 4 ماه مهرداد برگشته و گریه هایت تمام شده اینجا را دوست نداری ؟ درس خواند را دوست نداری؟ قبلا که ماه ها خانه نمیرفتی چیشده؟خنده ام میگرید برایش مینویسم،مردی که بتواند 120 روز ندیدنت را ،نبودنت را تحمل کند بعدترش را هم میتواند ،مردی که بتواند عین خیالش نباشد وقتی برایش اسمس میدهم که تو حالت خوب نیست غذا نمیخوری حرف نمیزنی و ازش کمک خواستم که باهات حرف بزند و ارامت کند، حتی خم به ابرو هم نمی اورد که جواب اسمس مرا بدهد حتی ته دلش احساس مسولیتی هم نمیکند میتواند تکیه گاه روزهای سخت تو باشد؟تازهه این دفعه اول و دوم و سوم و پنجاهمش هم نباشد !
اسمس را پاک میکنم و منصرف میشوم و گوشی را کنار میگذارم، به این فکر میکنم که شاید عاشقی همین باشد که هرچقدر بدی ببینی باز هم دلت تاب نمی آورد باز هم چشم هایت بسته است، باز هم بعد از این همه دوری و درد و بدخلقی برایت مثل همان روز اولاست.شاید من اشتباه میکنم و نباید نصیحت کنم.
شاید یکی از خنده دار ترین و در عین حال ناراحت کننده ترین چیزی که این چند وقت شنفته باشید این چیزی ست که در جریان چند ساعت اخیر برای ما اتفاق افتاده است ، پدربزرگی دارم 82 ساله و مادربزرگ اصلی و فابریک! بنده در سالهای کودکی من به رحمت خدا رفته اند ، حدود 15 سال پیش برای پدر بزرگ زن دومی را اختیار میکنیم ،و به اصلاح بهش هاچ خانوم میگوییم! از هاچ خانوم که برایتان بگویم ، حدود 80 سال دارد ،هروز خانه یکی از دخترهایش است ، شمال را دوست دارد ، و مجلس های زنانه و پول و برج های اسمان خراش ، سفرهای خارجه و غیره . یعنی بهتان بگویم که حوس شمال بکند ساکش را جمع میکند و با آژانس تماس میگیرد و یک ماشین دربست میبردش به ویلای دخترش و کیف و حال ! به اشپزی علاقه ندارد ، خانه را تمیز نمیکند ، و اتاق خواب و تختش هم از پدربزرگ بنده جداست ! یعنی هرکدام در اتاقشان به تنهایی در تخت خود میخوابند !
پدربزرگ بنده کمی بیشتر از هاچ خانوم تحلیل رفته اند ، گوش های کم شنوا ، الزایمز، بی اختیاری ادرار ، بی حوصلگی و فقط مسیر مسجد تا خانه را بلد است و قلبش هم با باطری کار میکند .
شب پیش هاچ خانوم به سیم اخر زده که باید خانه را بکوبی و مجتمع ! بسازی و خانه شیک میخواهم و این حرفا. قربان قد و بالای هاچ خانوم بشوم با امید به زندگی که دارد ، البته عمر دست خداست اما من به امید زندگی هاچ خانوم حسودیم میشود ولی در کل برایتان تعریف میکردم که دعوا کرده و در اخر دوتایی نشسته اند گریه کرده اند. این دعوا بار اولشان نیست، به عمو بزرگه خبر داده ایم و عمه و عموها جمع شده اند ، قرار است هاچ خانوم در سن 80 سالگی با مهریه یک میلیون تومان نقد خانه را ترک کند ، البته گفته است که یک ماه بهش مهلت بدهیم تا عید شود چون جلوی دوست اشنا زشت است که دم عیدی طلاق گرفته باشد ،
هاچ خانوم به خواهر بنده گفته که ، شوهر قبلی من مریض نبوده و عادت به مریض داری ندارم ، من گردش دوست دارم ، من مهمانی دوست دارم ، خواهرمتوجیحش کرده که شما زن حاج اقا هستید و باید همپا و همراه هم باشید اخر عمری ، گفته که عادت داشته است قدیم ها روی دست شوهرش میخوابیده !!! اما حاج اقا محبت ندارد . باز هم قربان حاج اقا بشوم که اصلا نمیداند الان شب است یا روز چه برسد دستش را زیر سر هاچ خانوم بگذارد.این از قسمت خنده دار ماجرا.
قسمت تلخ ماجرا این است که پدربزرگ تنها نمیتواند باشد و به قول خودش هیچ کس زن اول ادم نمیشودو اخر عمری الاخون بالاخون شده،قرار شد همه بچه ها ماهی یکبار پدربزرگ را نگه دارند ، وقتی که بابا پشت تلفن این خبر را به من داد عصبانی شدم و سر بابا داد کشیدم که ما نگه نمیداریم و این پیر است و خانه ما پله زیاد دارد حوصله اش سر میرود و ما باید مراعتش را بکنیم و مامان باید دم عیدی پایبندش باشد و این حرفا ....
مامان واقعا توان نگه داری اش را ندارد خودش کمی مریض حال است و البته با کدورتی که با عموی بزرگم دارد حاضر به قبول کردن این وظیفه نیست ، اما بغض کرد و به من گفت "این روزها برای همه هست ،خدا این بلاتکلیفی را برای کسی نیاورد که خود ادم قادر به انجام کارهای خودش نباشد نکند من هم روی دست های شما بمانم "اما چه میشود کرد که بزرگتر و رحمت خانواده است و نمیشود نه گفت . ...به خاطر خدا ادم قبول میکند
ناراحت شدم از رفتارم ،عجولانه به خواهرا و برادرم زنگ زدم و با توپی پر که به ما دستور داده اند که پدربزرگ را نگه داریم ، فهمیدم این روزها برای همه هست ، برای من هم هست ، فکر کردم که اصلا میتوانم فکر کنم که پدربزرگم نباشد....
گاهی وقتا عجولانه و بیفکرانه کارهایی میکنیم عجیب....از خودم و حرف هایم ناراحتم.
بعد از تموم شدن تلفنم با دوستم، رفتم دم اشپرخونه واستادم پشت اپن اشپخوزنه، و دستامو گذاشته بودم روی همون جا (چی بهش میگن؟خود اپن؟)و داشتم حرفایی که با دوستم زدیم رو واسه مامان تعریف میکردیم ، یکی از دوستان مشترکمون ازدواج کردند و بعد خیلی مهدکوکانه رو کرده گفته که شما چرا ازدواج نمیکنید ؟خواستگار ندارید؟ ما هم گفتیم که چرا، اینقدر امسال خواستگار!! داشتیم که ولی خب ما داریم درس میخونیم و فعلا دوست نداریم ازدواج کنیم ! اینارو با جدیت و جوری که ناراحتم یه مامان میگم ،سر به سر مامان میزاشتم که حالا من چیکار کنم خواستگار ندارم؟ ببین چند روز دیگه هم ولنتاینه و الان همه شکلات های قلب قلبی و عروسکای قرمز میگیرن ،اونوقت من چی؟نه خواستگار دارم و نه اینکه کسی بهم ولنتاین کادو بده، خندید و بهم گفت دختره ی کم عقل !
گفتم من کم عقلم؟ یا تو ؟ چشماش درشت شد و گفتم یادته سند و سالی نداشتم یه بدبختی بهم سوغاتی داد یادته یادته ؟گفت اره . گفتم چرا انداختیش دور فک کردی من نفهمیدم؟ الان که به این سند و سال رسیدم میخواستم نگاشون کنم یادم باشه یکی کادو بهم داده . کجا قایمشون کردی وردار بیارشون که من میخوامشون . پشتشو کرد بهم گفت اونارو همون سال دادم جشن عاطفه ها. (یه لباس بود) گفتم روسریا چی( عزیزم؟خیلی از اون سالها گذشته ولی قروبون اون کادوت بشم دوتا روسیری یه رنگ !!! اونموقع چی فکر میکردی؟!:)) ) گفت اونارو هم باهاش میز پاک کردم ،
دستشو زد به کمرش ،برگشته میگه دختره کم عقل اونا هم شد کادو؟ارزش اون دوتا روسری دستمالیه؟
درحالی که موهام رو میپیچوندم توی دستام گفتم که راس میگی ارزش من خیلی بالاتر از ایناس ، یادته میخواستم برم ترکــ ـیه خواننده شم؟( راهنمایی بودم که توی انشا میخواهید چیکاره شوید ؟،نوشتم میخواهم بروم خواننده بشوم . فردای اون روز مامان رو مدرسه خواستندکه شما چی نگاه میکنید که بچه فکرش به اینکارا میرسه!!)
طی (تی؟) اشپزخونه رو برداشتم ، بعد در حالی داشتم میخوندم "باز منو کاشتی رفتی تنها گذاشتی رفتی "
بهش گفتم که اینده من باید این میشد و تو تلوزیون رو روشن کنی و منو ببینی با کلی طرفدار و کرور کرور هدیه و خواستگار و کادوهای ولنتاین . بیا ببین که دورمو چقدر شلوغ کردن . برگشته میگه با همین طی میزدم همون تلویزون رو خورد میکردم .
گفتم پس کادوم چیمیشه ؟بهونه نیار! گفت اون دوتا جورابی که پریروز برات خریدم رو بهت میدم . برو پی کارت فکر کردم بزرگ شدی !!
همین دیگه حالا بشنیم ببینم مردم هم شوهر میکنن، هم ولنتاین کلی قلب و خرس و شکلاتای خوشمزه میگیرن هم دیده شده بعضی ها جشن سپندارمزگان رو هم اضاف بر اون جشن میگیرن. اونوخ ما چی ؟لیسانسمونم یه دو ترم دیگه میگیریم و هیم به تحصیلات و کمالاتمون !!اضافه میشه و اخرشم هیچیه هیچی !

و تاره جهت افزایش بدی حال ، قدیمی های داریوش را هم گوش میکند .