گاهی ادم باید برای دوستش بشود یک "مامان"، نگران گریه هایش شود ، حتی وقتی که خودش روحیه مناسبی ندارد ، کنارش باشد ، برایش اب قند درست کند ، نوزاشش کند که بخوابد ، کنارش دراز بکشد و برای ارامشش دعا کند ، گاهی ادم باید خیلی بیشتر از سن و سالش رفتار کند ، باید تشخیص موقعیت دهد ، جدی شود ،" مامان" بشود ، دست به کمر باستید ، چراغ اتاق را روشن کند ، پتو را از روی دوستش بکشد ، سرش داد بزند که گریه را بس کند ، سرش را توی سینه بگیرد به زور اب قند بهش بدهد ، برایش غذا قرمه سبزی گرم کند با سالاد شیرازی ،" مامان" بشود ، و با اخم غذای توی قاشق را فوت کند ، به زور به دوستش بدهد که بخورد ،بعد دست به کمر و به صورت "مامان "بودن به سمت چوب لباسی برود و مانتو شلوار دوستش را پرت کند روی تخت و با اخم بهش بفهماند که باید بپوشد و برود بیرون ، گاهی ادم باید یک همرا شود ، دوستش را ببرد بیرون ، ساعت ها قدم بزنند ، بدون انکه بپرسد چیشده ، یک ساعت و نیم تمام پیاده روی کنند با سکوت ، بعد دوباره" مامان" بشود بنشیند لب تختش ، برایش پرتقال و نارنگی پوست بکند ، حرف های گنده گنده بزند ، از همان ها که خودت باید محکم باشی و خودت دست خودت را بگیر و بلند بشو ، عین" مامان "نصیحت بکند ، در حالی که خودش به همین حرف ها احتیاج دارد ، به همین راه رفتن ها ، به همین نصیحت ها ...اصلا ادم گاهی وقتها لازم است ادم دیگری شود.....

به فولدر عکس هایم که نگاه میکنم ، همش خنده بر لبانم است ، توی همه عکس ها ،توی همه ژست ها ،توی بدترین حالت ممکن ، مثلا این عکس پایین سمت راست مال همین چند وقت پیش است ، من در اوج ناراحتی خندیده ام ، در اوج دپرسی ،در اوج دلتنگی ، عکس بالا سمت راست ، خیلی قدیمیست ، اینجا باید 18 سالمم باشد ، این خنده از ته دل است ، مال روزهای اول دانشجوییست ، روزهای اول خوابگاه ...قرار نیست که عکس ها رو توضیح بدهم ، راستش وقتی میبینم که چقدر تفاوت است بین خنده هایم در عکس ها دلم میگیرد ، شما که ظاهرشان را میبینید ، صد تا عکس دیگر هم دارم که برایتان از خنده هایم بگذارم ، خنده های شدیدتر که دندانم داخلش معلوم باشد ، اما چه فایده ؟!
خنده های مصنوعی الکی توی البوم عکس ها به دردم نمیخورد ، هرچقدر هم که همه بگویند همیشه بخند ، خنده به صورتت می آید، میخواهم که نیاید ، میخواهم که مثلا عمق درد از چهره ام مشخص باشد ، مثلا معلوم باشد که اینجا خسته هستم ، نازم را بکشند ، عصبانی باشم ، نشد که همش بخندم ، اینقدر که خندیدیم همه فکر میکنند که من کیفم ساز است ، باید اصلا همیشه اخم هایم در هم گره خورده باشد، که با خنده هایم همه خوشحال شوند نه اینکه عادی باشد ،
اینارو نوشتم که بگم دلم خنده و شادی واقعی میخواد،خسته شدم ......این خنده ه و ژست ها به درد من نمیخوره ، این ها همش ظاهره ،این خنده ها برای قاب عکس ها خوب هستند ،نه برای خود من که از راز همه این عکس ها خبر دارم که ....ا
اضافه میکنم که :اصلا نفهمیدم چی گفتم و چی نوشتم ، اینقدر که کلافه ام همینجوری میریزه بیرون ، دیروز رفتم نون و تخم مرغ بخرم ، یبار میگم دوتا نون باگت بدین بعد میگم سه تا بعد میگم سه تا تخم مرغ بدین نه نه دوتا ، سوپریه خندش گرفت میگه خانوم حالت خوبه، نگاش کردم گفتم نه اقا اصلا، از امتحان دارم میام خستم تازه حوصلم ندارم ، خندید و گفت پس دانشجویی ، پلاستیک سبزی کوکو رو نشونش دادم گفتم ارع تازه میخوام واسه ناهاز کوکو سبزی درست کنم تخم مرغارو میدی یا نه ! دلش سوخت زود کارمو راه انداخت ! 
حس کسی رو دارم که اون سر دنیا زندگی میکنه ، بیرون که نرفتم نشستم پای این بی صاحاب(!) ، به جای انجام کارهای ضروری ، با خواهره چت کردم و وب دادم ،خواهر زاده ها رو دیدم ، قروبن قد و بالاشون رفتم ، رنگ موهامونو بهم نشون دادیم،لاک جدید روی دست هام ، سرویس جدید طلاشو نشونم داد، عکسای تولد فندق رو بهش دادم ، بعد اون یکی خواهره هم اومد ، پاش شکسته ،پاشو نشونمون داد ، تو گچ بود ، با اون خواهر بزرگه به لاک انگشتاش خندیدیم و مسخرش کردیم، بعد مامانم اومد یکم دیدمیش ،داداشم هم آن شد ، سرش شلوغ بود زیاد نموند ، کنفرانس گذاشتیم ، داشتیم غیبت میکردیم از دختر اقدس خانوم و مادرشوهر خواهرا ، و صحبت هایی برای عید چی بپوشیم و چی مده و کاش زودتر عید شه و همدیگرو ببینیم که یهو همه چی قطع شد، برق خونه خواهر بزرگه رفت ، خواهر وسطیه شوهرش اومد ، منم رفدم شام سبزی پلو با ماهی درست کردم ، الانم اومدم که به کارام برسم .
ما زنا یه قابلیت هایی داریم که هرچقدم تکنلوژی پیشرفت کنه اما ما اونو به روش خودمون استفاده میکنیم .