یادداشت های دختر کوچیکه خانواده
یادداشت های دختر کوچیکه خانواده

یادداشت های دختر کوچیکه خانواده

روزی که جزو ارزوهام توی دفترم نوشتمش فکر نمیکردم اینقدر نزدیک باشه

با دوستت بروی و با کلی ذوق دوربینی که مدتهاست ارزویش را داشتی بخری ...وقتی که فروشنده در جعبه اش را که باز میکند . تو چشم های دوستت نگاه کنی و بخندی .

اولین عکس دوربینم هم از دوستت بگیری .

پستی که خبر خوش را داده بودم همین بود . دوربین دار شدم .

میدانم که بی کلاسی تمام است که عکس دوربینم را بگذارم اما این حق را به من بدهید که اولین عکس را دوست داشته باشم و هربار با دیدنش قربان صدقه دوربینم بروم . اصلا من بی کلاس .

راستش امروز که با خودم نبرده بودمش دلم برایش تنگ شده بود . فردا من و دوربینم قرار است کلی باهم زندگی را در قاب خوبی ببینیم .... 


قدیمی ها میگفتن مفت باشه بیشتر میچسبه

شما که غریبه نیستید ، فهمیدیم یه فست فود قراره افتتاح بشه و فلافل مجانی بده ، 18 نفری نیم ساعت زودتر از افتتاحیش رفتیم وایستادیم توی صف و ...


شاید باورتون نشه از خنده زیاد سردرد گرفتم .

تربیت مادرم غلط بوده

که با ادمها مهربان باشم و زیاد جدیشان بگیرم و راحت از کنارشان رد نشوم. اگر من را پرغرور و حق به جانب تربیت میکرد العان وضعیتم این نبود . 


هارد لایف !

گاهی زندگیت تقسیم میشه به قبل وبعد از یه اتفاقی ...شایدم حضور یه آدمی...یه وقتایی یه آدمایی میان تو زندگیت و زندگیت به دو قسمت تبدیل میشه قبل از اون آدم و بعد از اون آدم...یه وقتایی یه اتفاقی میوفته و زندگیت میشه بعد از اون اتفاق قبل از اون اتفاق ...گاهی زندگیت خیلی خوب هست و یکی میاد و از بعدش زندگیت ویرانه ای بیش نمیشه و گاهی هم یکی میاد و ویرانه زندگیت رو به بهشت تبدیل میکنه...گاهی اتفاقی میوفته و توی ناز پرورده رو بزرگ میکنه تا روی پای خودت وایسی و گاهی اتفاقی میوفته که زمین میخوری دیگه نمیتونی بلند بشی و به زور این که بقیه دستت رو میگیرن باز بلند میشی...بعد از اون آدما ، اتفاقا همه چیز برات جور دیگه میشه ، یه تصمیم گیری هایی برات سخت میشه...یه احساسات خوب یا بدی رو درونت زنده میکنن که تا مدت ها اثرش برات می مونه و وقتی یکی باهات درباره زندگی قبلی حرف میزنه در باورت نمیگنجه که تو چقدر عوض شدی ، چقدر یاد گرفتی ، چقدر برات بعضی مسایل سخت شده...یه وقتی میشه که وقتی یکی برمیگرده و ازت درباره مساله ای سوال میکنه که شاید تا الان باید برات حل شده بود و تصمیمت رو دربارش گرفته بودی فقط لبخند میزنی میگی بعد از اون اتفاق خیلی چیزا یاد گرفتم و این بار نمیذارم احساسات و بی منطقی زندگیم رو خراب کنه...آدم تو زندگیش درس هایی رو یاد میگیره از آدما ، از اتفاقات که تو هیچ دفتر و کتابی نوشته نشدن...ولی تو همین روند هم هست که بزرگ میشه و تبدیل به یه آدم پخته میشه... دارم این پختگی رو حس میکنم ....دست و پنجه نرم کردن توی سختی ها و مشکلات ...استرس و حرص خوردن برای کارهایی که شاید یک روز هم فکرش رو نمیکردم ...زندگی صفحشو برام عوض کرده ...هی برمیگردم صفحه قبل رو نگاه میکنم و صفحه جدید هم یه دید میزنم ...باید خودم تصمیم بگیرم ...خودمم که بعدش باید جواب پس بدم ...خودم مسولش هستم که بعدش اگه گذشته رو مرور کردم لبخند روی لبام خشک نشه ...العان که اینجا واستادم توی این مرحله از زندگی ،...انگار ست دوم بازی شروع شده ....همه چی عوض شده .... من رو هم عوض کردن . شدم ادم خود اتفاق ها ...از فکر و استرس و خیال هام و کابوس های شبانم که بگذریم ..از دلشوره های مدام ...امروز حس کردم که باید لم بدم روی شونه کسی ... وقتی که حواسم نیست، کسی پشت سرم نیست به کار خودم ادامه میدم اما وقتی که متوجه بشم این منم و تنها یه جاده پیش رو میترسم، و پامو عقب تر میزارم ...عین ی بچه که تازه راه رفتن یاد گرفته ....بعضی وقتا حس میکنم که دارم بازی temple run میکنم با زندگی ...با سرعت به سمت جلو میدوام بدونه اینکه  از دور دوراهی ها رو ببینم.... و وقتی که میرسم مجبورم در کوتاهترین زمان بپیچم و توی راهم حواسم به اطراف باشه بدونه اینکه صدمه ای ببینم و پام گیر بکنه و بخوام طعمه ی این روزگار بشم ....

یه کمک میخوام واسه این جاده ...این جاده خیلی طولانیه واسه منه تنها ...خستم ...خیلی خسته ....


نه از خودم فرار کرده ام

نه از شما
به جستجوی کسی رفته ام که
"مثل هیچ کس نیست"
نگران نباشید
یا با او
باز میگردم
یا او
بازم میگرداند
تا مثل شما زندگی کنم...!

                                           محمد علی بهمنی