یادداشت های دختر کوچیکه خانواده
یادداشت های دختر کوچیکه خانواده

یادداشت های دختر کوچیکه خانواده

اما حالم خوبه ،دلخوشیهام کم نیست

من دختر قانعیم و توی دوروبریام تحمل و صبرم خیلی بالاست ، شاید شرایط و وضع موجود جوری باشه که همه بخوان غر غر کنن و اون شرایط رو به خودشون تلخ کنن اما من اینطوری نیستم ، نکه اذیت نشم اما ترجیحا به روی خودم نمیارم و سعی میکنم خوب باشه همه چی ... استرس ایجاد نمیکنم و ترجیحا از بروز بحث و دعوا جلوگیری میکنم حتی اگه حق با من باشه ،اما گاهی خلا یسری چیزارو با هیچی نمیتونم پربکنم . نمیتونم به روی خودم نیارم ...جای خیلی چیزا توی زندگیم خالیه که من خودمو قانع کردم که وقتش نیست ....راستش چند وقته یجوریم شما هم فهمیدید؟

+خیلی سختم شده اینجا حرف زدن ...روزی چند بار حرفامو توی ذهنم مینویسم تا میام اینچا بگم منصرف میشم و به اون کلید ضربدر قرمز ختم میشه .....



خونه خوبه خونه بوی مامانمو میده

یکی از بهترین چیزهایی که  حاضرم سنگینی بارش رو تحمل و کنم  و از خونه تا اونجا عین بار شیشه حملش کنم و خوردنش رو جیره بندی کنم ، ترشی شور دست ساز مامانه. 



پیش به سوی خونه

با همه خستگی ،ذوق ناهار گرم فردای خونه و بوسیدن مامان  و خنده های بابا من رو بیدار نگه داشته که چمدون جمع بکنم و بار سفر ببندم ...

امروز برای فندق یه دوچرخه خریدم با یه کفش ...بعدا ها حتما براتون عکسش رو میزارم


پست شماره هفتاد و شش

این دوروز به شدت میخوابم ، همینطوری که نشستم پای لپ تاپم و دارم کارامو انجام میدم برای استراحت کوتاه هم که سرمو میزارم روی میزم به خواب یک ساعته میرم ، پرم از کار و مشغله ...اینقدر که حتی قدرت برنامه ریزی برای انجامشون ندارم ظهر که کلافه بودم از این همه بی برنامه ای و کارهای انجام نشدم قرار شد دراز بکشم و توی خلوت خودم فکر کنم که چیکار کنم ، ما هنرمندا(! ) خیلی باس باخودمون خلوت کنیم ، مثلا اگه ایده به ذهنمون نمیرسه باید یکارایی بکنیم که ایده بیاد تو ذهنمون کاری که دوست داریم حتی ...شعر بخونیم کتاب بخونیم عکس ببینیم خیلی چیزا هرکسی روحش با یه چیزی عجینه و من صد البت با تنهاییم !

توی تنهایی خودم سیر میکردم که حدود 3 ساعت خوابیدم و چه خواب های اشفته ای هم که ندیدم و الان سردرد هم به دردهم اضافه شده ....به ازای هر یه پلک زدنم چشم هام رو که میبستم یک صحنه میومد جلوی چشمم،چشمم رو که میبندم پتو رو که دور خودم میپیچم صحنه ی دیروز صبح میاد جلوی چشمم ،  به این فکر میکنم که  عشق کاملا میتونه ادم رو عوض کنه ، اصلا ادم میشه یکی دیگه ...رفتارش عوض میشه ...جنس اهنگ گوش دادنشان عوض میشه ....دیده شده حتی طرف ذاعقه غذاییش هم عوض شده ...کارایی رو میکنه که حتی روزی از انجامش واهمه داشته ...روزهاش با برنامه و سرحال شروع میشه ....اصلا ادمای عاشق یه حبابی دورشون رو میگیره و اونا رو بیشتر از هرچیزی رهاتر میکنه جوری که پاهاشون دیگه به زمین نمیرسه  ....

 دیروز از دور داشتم به "ش " نگاه میکردم ،"ش" دختری بود که زورش میومد ارشیو خودش و کارهاش رو دستش بگیره دیروز با یه سبد بزرگ گل و جعبه شیرینی دیدمش ...برای "م" اورده بود ....جلسه دفاعیه معماری "م" بود ....از دور قشنگ بودن دوتایی همه چی رو مهیا کردن و "ش" در اخرین لظه دکمه جلیقه سنتی "م" رو هم بست و راهیش کرد جلو ....از دور توی دلم جفتشون رو بغل کردم و بوسیدم ...از این همه انرژی مثبت از این همه خوبی...با اینکه دل خوشی از جفتشون ندارم اما تا اخرین لحظه خودم رو کنارشون میدیدم و داشتم محکم براشون دست میزدم ....

دیروز صبح کسل بار ترین روز من بود اما اون روز پربرنامه ترین و شاید مهمترین روز زندگی اون دوتا بود ....اصلا ادمای عاشق خیلی خوبن ، یه چیزایی واسشون لذت بخش میشه که شاید واسه ما غیر قابل تحمله ، دست به یه کارایی میزنن که شاید روزی ارزوشو داشتن .....

پتو رو میکشم روی سرم و چشمام رو میبندم و سکانس فیلم رو مجبورا عوض میکنم ......




خیلی راحت تر از چیزی که فکرش رو میکردم

تموم شد ....خصوصی من هم تموم شد ...خداروشکر میکنم که زودتر همه چی رو فهمیدم و حتی عوضی بودن ادمها !!!

از یچیزی ناراحتم اونم اینکه خیلی دید مثبت داشتم به اطرافیانم الان دیگه به به 0 رسید و همه رو بد میبینم بد بد بد !!

 بازم راضیم !