قرار بود دیشب بروم خانه. چند روزی است که گوشه و کنار بهم خبر میرسد که حال مامان خوب نیست. عصب کشی دندان و مسمومیت و سرماخوردگی همه با هم . دیشب به محض اینکه داداش گوشی تلفن را برداشت بعد از سلام پرسید رسیدی وقتی که گفتم نه نیامدم ناراحت شد و ناراحت شدم . گفت باید می امدی حضورت احتیاج است اوضاع زیاد رو به راه نیست . راستش ناراحت شدم . خواهر هایم که هرکداک در شهر دیگری زندگانی میکنند . عروس هم که خدا برکت بدهد ! میماند پدرم و داداش که مشغولیت های خاص خودشان را دارند .
حالا از صبح فکرم پیش مامان است . از اینکه در مقابل وظایف دختریم در خانه کوتاهی میکنم ناراحتم از اینکه کنارشان نیستم از اینکه به جای اینکه باری از دوششان بردارم هر لحظه و هر ساعت خودم برایشان یک بار هستم یک ترس یک استرس .
من فقط دیشب از سر لوسی به مامان اسمس دادم که همه غذاهای فریزیم تمام شده غذاهای دست ساز تو و یک اسمایلی ناراحت گذاشتمم تهش . مامان با سراسیمه جواب داد الهی تروبخدا ناراحت نباش برایت غذا درست میکنم و میفرستم !
از خودم ناراحت شدم که چرا اصلا بهش گفتم....من اگر خسته باشم و سلام بی حال بدهم کل روز مامان را تباه کرده ام . خودش که میگوید تا شب بشود و تو برسی خوابگاه و بگویی کلاست تمام شده و رسیدی من همش دعا میخوانم ...هروز صدقه کنار میگذارم ...مامان ها هیچ وقت به شرایط عادت نمیکنند همیشه نگران و دلواپس هستند حتی در شرایطی که خودشان نیاز به حامی دارند .
دلم میخواهد یک روز بشود که ارامش کامل را برایشان فراهم کنم . دلم میخواهد خستگی این چند سال از تنشان بیرون بیاید ....خیلی فکرم مشغول است از اینکه شرایطم جوریست که تنها هستند و من بهشان نمیرستم ناراحتم ...خیلی ناراحت ....اما همش با این فکر میکنم که کمتر از یک هفته دیگر کنارشان هستم .....این هفته هم شب یلدا تولد یک سالگی فندق است . شب یلدا هایمان از امسال مناسب دار شده و جمع شدنمان با مناسبت ...راستی شما چه پینشهادی برای تولد یک سالگی یه پسرک شطون دارید؟
پاییز محبوب من ....

این هم یکی از عکس های رویایی من ....از این دو عکس سیر نمیشوم . صندللی مخصوص من و فکرهای بی انتها و بی سر و تهم و این هم که رویایی ترین قاب ممکن در این فصل...البته از نظر من ....

ادامه مطلب ...
دیشب صدای گریه یکی از هم سوییتی ها پیچیده بود و خیلی ترسناک و با صدای بلند گریه میکرد. امروز متوجه شدم که پدرش اومده بردتش و به زور به عقده پسرعموش دراوردتش در صورتی که منا اصلا حاضر به ازدواج نبوده ....
راستش خیلی حالم بده ، خودش که میگفت زود طلاق میگیرم ! !
دارم فکر میکنم به اینکه همه پدر مادر ها هم خوب نیستند و همشون میتونن یروزی فرشته نباشن . قدر مامان بابام رو بیشتر میدونم الان .
+اعصابم خورده به شدت
برای یکی از هم اتاقی ها که رفتار خوبی با من نداشته ،شانه ام شد تکیه گاه اشکهایش ....