یادداشت های دختر کوچیکه خانواده
یادداشت های دختر کوچیکه خانواده

یادداشت های دختر کوچیکه خانواده

تا کی ؟

راستش خیلی ناراحتم . خیلی زیاد . از این ادمها که اینقدر مغرور و حق به جانب به همه چی نگاه میکنند . گاهی وقتا فکر میکنم میبینم ما که خیر سرمون قشر تحصیلکره جامعیه ایم ! و قراره بعدا یه مادر بشیم یکی رو درس بدیم چطوریه که اول صبحی به سلام کردن رو از هم دریغ میکنیم . به جواب ساده رو . چرا وقتی که اعصابمون خورده به خودمون اجازه میدیم که هر رفتاری با طرف مقابل نشون بدیم و اسمشو بزاریم که طرفمون باید درکمون کنه !

چرا وقتی از کلاس میایم تا قبل از اینکه از در اتاق پا بزاریم تو صدای بگو بخند از راه پله ها میاد اما کل اخم و تَخممون واسه هم اتاقیاس . این دختره بدجوری رفته رو اعصابم و تقریبا این اتاق داره غیر قابل تحمل میشه واسم .

فکر نمیکنم با یه سلام چیزی از ادم کم بشه و چیزی به من اضافه . فکر نمیکنم وقتی که  از طرف حالشو میپرسی جواب فقط یه سر تکون باشه . اینو قبول دارم که ممکنه هزار اتفاق بیرون برای ادم بیوفته و ما نباید توقع داشته باشیم . اما اینجا یه جاییه که همه داریم باهم زندگی میکنیم و کوچیکترین رفتار ما میتونه حال طرف رو خوب یا بد کنه !

نمیدونم چجوری میشه که منافع شخصی خودمون همیشه بیشتر و بهتر برامون اهمیت داره و اصلا فکر نمیکنیم طرف مقابل بدبختمون با منافع ما اذیت میشه نمیشه ؟

با این سرعت داریم به کجا میریم و چی میخوایم از زندگی نمیدونم . این ادما همیشه برنده بودندو ادمایی امثال من که همیشه حواسشون بوده که کسی از دستشون ناراحت نشه . به فکر طرف مقابل بوده . همیشه به حق و منطقی فکر کره . حتی گاهی از حق خودشم گذشته و به رو نیاورده . لطف کرده بی منت . و حتی توقع جبران نداشته ، هیچ وقت دیده نشدند و لطف و محبتشون وظیفه شمرده میشه .

خستم از این ادما . باورتون نمیشه حتی الان تپش قلب هم دارم از این همه فشار و متاسفانه من ادمی نیستم بی اهمیت باشم و بی توجه ...

برای خوانندگان همیشه در صحنه

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

از سری تهدیداتم

وقت هایی هم هست  که میزنم تو جاده خاکی و به ترک دیوار و ستون میخندم ،و با هر چیزی  و هر کسی شوخی میکنم و شاد و شنگول هستم، به طوری که هم اتاقی عزیزم از دست من از شدت خنده حال تهوع گرفت ،

و با چشم های گرد شده هم اتاقی ها و هم سوییتی هام مواجه میشم یه جمله بهشون میگم که :

هم اتاقی های قبلیم الان تیمارستان بستری شدند ، وسایل و خوراکی هاتون بزارید و جونتون رو بردارید و از اینجا برید


و فرار حضار

از جزیئات یک روز معمولی

یک روزهای هم در خوابگاه هست که از سر صبح صدای تلق تولوق قابلمه و شست و شوی ظرف ها می آید ، آن موقع باید پتو را بکشی روی سرت و چشم هایت را بهم فشار دهی و فکر کنی که العان میخوابی العان خوابت میبرد ،

در این روزها که دختران عزیز هنرمند ، نیت میکنند با عزیزشان ناهار بیرون بروند ، از 8 صبح بساط پخت و پز ناهار را شروع میکنند و سعی میکنند نشان دهند که از هرانگشتشان هنر میبارد .

یعنی دلم میخواهد گاهی غذاهایی که برای عزیزشان را میپزند را با غذهایی که برای خودشان درست ممیکنند را ببینید . تفاوت کاملا ملموس و هویداست !

بهترین ظرف ها . بهترین سالاد . بهترین مرغ و دسر کنارش . حواسشان هست مرغشان بو ندهد . پیازشان ننسوزد. سیب زمینی کنارش برشته سرخ شود . گوجه های روی سالاد را گل رز درست میکنند و برنجشان به نحو بلند ی ،قد میکشد .

اما روزهای عادی ، تا یک متری اشپزخانه نمیشود رفت . موقع سرو غذا ،سالاد و مرغ و برنج را توی یک قابلمه میریزند و به وضع اسفناک(؟!)که  ادم یک جوریش میشود .

العان که له له خواب هستم اقا جان .و دارم به ناهار دوستان در کنار پل خو ا جـ ـو به همره عزیزشان فکر میکنم و زیر لب یک چیزهایی میگویم

خیابان ها هم از قدم هایم خسته شده بودند

در بارانی ترین روز اینجا ،از طرف یک دوست قدمیم به طور  غافلگیرانه به بیرون دعوت شدم ، لغزش جاده های باران خورده ، بارش بی وقفه باران و اهنگ های مورد علاقه من و حرف و حرف و حرف ....