راستش خیلی ناراحتم . خیلی زیاد . از این ادمها که اینقدر مغرور و حق به جانب به همه چی نگاه میکنند . گاهی وقتا فکر میکنم میبینم ما که خیر سرمون قشر تحصیلکره جامعیه ایم ! و قراره بعدا یه مادر بشیم یکی رو درس بدیم چطوریه که اول صبحی به سلام کردن رو از هم دریغ میکنیم . به جواب ساده رو . چرا وقتی که اعصابمون خورده به خودمون اجازه میدیم که هر رفتاری با طرف مقابل نشون بدیم و اسمشو بزاریم که طرفمون باید درکمون کنه !
چرا وقتی از کلاس میایم تا قبل از اینکه از در اتاق پا بزاریم تو صدای بگو بخند از راه پله ها میاد اما کل اخم و تَخممون واسه هم اتاقیاس . این دختره بدجوری رفته رو اعصابم و تقریبا این اتاق داره غیر قابل تحمل میشه واسم .
فکر نمیکنم با یه سلام چیزی از ادم کم بشه و چیزی به من اضافه . فکر نمیکنم وقتی که از طرف حالشو میپرسی جواب فقط یه سر تکون باشه . اینو قبول دارم که ممکنه هزار اتفاق بیرون برای ادم بیوفته و ما نباید توقع داشته باشیم . اما اینجا یه جاییه که همه داریم باهم زندگی میکنیم و کوچیکترین رفتار ما میتونه حال طرف رو خوب یا بد کنه !
نمیدونم چجوری میشه که منافع شخصی خودمون همیشه بیشتر و بهتر برامون اهمیت داره و اصلا فکر نمیکنیم طرف مقابل بدبختمون با منافع ما اذیت میشه نمیشه ؟
با این سرعت داریم به کجا میریم و چی میخوایم از زندگی نمیدونم . این ادما همیشه برنده بودندو ادمایی امثال من که همیشه حواسشون بوده که کسی از دستشون ناراحت نشه . به فکر طرف مقابل بوده . همیشه به حق و منطقی فکر کره . حتی گاهی از حق خودشم گذشته و به رو نیاورده . لطف کرده بی منت . و حتی توقع جبران نداشته ، هیچ وقت دیده نشدند و لطف و محبتشون وظیفه شمرده میشه .
خستم از این ادما . باورتون نمیشه حتی الان تپش قلب هم دارم از این همه فشار و متاسفانه من ادمی نیستم بی اهمیت باشم و بی توجه ...
و با چشم های گرد شده هم اتاقی ها و هم سوییتی هام مواجه میشم یه جمله بهشون میگم که :
هم اتاقی های قبلیم الان تیمارستان بستری شدند ، وسایل و خوراکی هاتون بزارید و جونتون رو بردارید و از اینجا برید
و فرار حضار 

یک روزهای هم در خوابگاه هست که از سر صبح صدای تلق تولوق قابلمه و شست و شوی ظرف ها می آید ، آن موقع باید پتو را بکشی روی سرت و چشم هایت را بهم فشار دهی و فکر کنی که العان میخوابی العان خوابت میبرد ،
در این روزها که دختران عزیز هنرمند ، نیت میکنند با عزیزشان ناهار بیرون بروند ، از 8 صبح بساط پخت و پز ناهار را شروع میکنند و سعی میکنند نشان دهند که از هرانگشتشان هنر میبارد .
یعنی دلم میخواهد گاهی غذاهایی که برای عزیزشان را میپزند را با غذهایی که برای خودشان درست ممیکنند را ببینید . تفاوت کاملا ملموس و هویداست !
بهترین ظرف ها . بهترین سالاد . بهترین مرغ و دسر کنارش . حواسشان هست مرغشان بو ندهد . پیازشان ننسوزد. سیب زمینی کنارش برشته سرخ شود . گوجه های روی سالاد را گل رز درست میکنند و برنجشان به نحو بلند ی ،قد میکشد .
اما روزهای عادی ، تا یک متری اشپزخانه نمیشود رفت . موقع سرو غذا ،سالاد و مرغ و برنج را توی یک قابلمه میریزند و به وضع اسفناک(؟!)که ادم یک جوریش میشود .
العان که له له خواب هستم اقا جان .و دارم به ناهار دوستان در کنار پل خو ا جـ ـو به همره عزیزشان فکر میکنم و زیر لب یک چیزهایی میگویم 
