یعنی این مریضی چه بد بختی بود که من گرفتم ، صبح تاحالا نتونستم گردنم رو تکون بدم از بدن درد شدید و سرفه های پیوسته ، هی میام لپ تاپ رو روشن میکنم که بشینم پای کارهام که خدا بخواد فردا تحویل پروژه دارم ، اما یه حالی میشم و چشام میره که پشیمون هرچی درس و زندگیه میشم و میخزم توی رختخوابم.
حسابی سردم شده بود که فکر کنین با پالتو رفتم زیر پتو خوابیدم! گوشیمو دستم گرفتم که به مامان اسمس بدم که بیا برس به این دخترت که داره میمیره بیا ببرش امپول بزنه ،براش سوپ درست کن هی بهش تذکر بده سرخ کردنی نخوره فست فود نخوره ،که یه لحظه پشیمون شد و اسمس رو نفرستادم. خندیدم و به خودم گفتم من اینجوری میخوام مثلا در اینده پذیرش دانشگاه خارجه بگیرم؟ هنوزم باید از امپول زدن بترسم و خودم بعد سه سال زندگی مستقل ندونم چی بخورم و نخورم و چی به چی بشه . خلاصه از رختخواب به نیت مثلا پذیرش گرفتن از دانشگاه لندن (مثلا!) بیرون اومدم و با اقتدار وایسادم سرپا و ناهار لوبیا پلو با مرغ (!) درست کردم و به روی خودم نمیارم که مریضم و باید برم امپول بزنم ! فعلا روی این قسمت تمرکز نکردم و اگه خدابخواد خوب میشم و نیازی به وجود مامان نیست. اشاره کنم مامان ثانیه ای اینجاست!
+یه چیزی بگم ،صبح که از خواب پاشدم و رفتم توی اشپرخونه که کتری اب جوش رو بزارم ،با بوی ابگوشت مست شدم، یعنی چشام گرد شد و تحسین گفتم به دانشجویان عزیز که روز جمعه از ساعت 8 صبح پاشدن و ابگوشت بار گذاشتن! کلا کرم این کارا توی امتحانا میگیره ادمو . اما واقعا شگفت انگیز بود بچه ها خوب به خودشون میرسن دیگه گذشت اون زمان که سیب زمینی تخم مرغ میخوردن همه . رسما بچه ها وقته خونه شوهر رفتنشونه دارن حیف میشن اینجا

به شیربرنج های مامان که نمیرسد ،اما یَک بوی مامانی پیچیده بود توی اشپرخانه....
یه سرمایی خوردم باقلوا ! خودم رو بستم به هرچی لیمو شیرین و انواع و اقسام میوه جات و شلغم و قرص و دارو...
شب امتحانی همین رو کم داشتم 
مثلا توی ماشین باشیم ، این اهنگ را پلی کنم ، با صدای بلند بخوانم ،تو هم همراهیم کنی ، به هم اشاره کنیم ، بعضی قسمت هایش را هم جیغ بزنم جوری که گوش هایم دیگر نشنوند ....بعضی قسمت هایش را هم در حالی که میخوانم با یک دستم به تو اشاره کنم و دست دیگرم ارام بکوبم روی قلبم و چشم هایم را برایت نازک کنم ....
مثلا وقتی مثل الان عصبانی هستم و هیچ چیزی ارامم نمیکند و دیگر کاسه صبرم هم پر شده ، عین یک اژدهای خشمگین دهانم را باز کنم و شعله های اتیش بیاید بیرون و همه بترسند و از من دور شوند ، از روبه رو حتما چشمانم از حدقه زده بیرون موهایم پریشان هست و قرمز شده است ، صدای جیغ دو سه نفر که حسابی کلافه ام کرده اند میاید که التماسم میکنند دیگر ها نکنم ، فضای اتاق گرم و داغ است . شعله های اتش به چوب تخت هایمان گرفته است و دارد میسوزد ، کتاب های کت و کلفت و قطر ده سانتی همان احمق هم توی شعله های اتیش میسوزد و مرا قسم میدهد، اما من چشم هایم را میبندم و فوت میکنم و فوت میکنم .....
صبح در حالی که با کلی ناراحتی و بی میلی مجبور بودم پتو و تخت نرم و گرمم خودم رو ترک کنم و به سوال همیشگیم جواب بدم که واقعا چرا درس میخونم واخرش چیمیشه (این سوال معمولا صبح روزهایی که 8 کلاس دارم و مجبورم 7 از خواب بیدار شم و شب های قبل امتحان و اخر ترم ها ذهنم رو مشغول میکنه
) ،با زنگ دوست جانم متوجه خبری خوش شدم که اگه کسی خواب نبود صد در صد جیغ میزدم. بعله امتحانم کنسل شده بود
اگه زودتر میفهمیدم حداقل با خیال راحت تری برف بازی میکنم نه با عذاب وجدا
بعد از قطع کردن تلفن به رختخوابم خزیدم و تا الان خوابیدم