حوصله ات از چند روز خوابگاه ماندن سر رفته باشد ، اعصاب نداشته باشی، کارهایت روی هم جمع شده باشد ، پس فردایش تحویل داشته باشی ، بچه ها بهت پیشنهاد بیرون رفتن بدهند، دو ساعت تمام به قر و فرشان برسند ، تو بایستی و نگاهشان کنی و به چشم انها خودت را گرفته باشی ، هی اصرارت کنند که بروی بیرون ، بگویند که بدون تو جایی نمیروند، قول پفک نمکی مینو بهت بدهند، اما تو روی دنده نه باشی و همش بگویی نه ،
بیخیالت شوند و بی خداحافظی بزننند بیرون ، تا در را میبنددد دلت بخواهد صدایشان کنی ، فقط یکی از انها برگردد و نگاهت کند که تو به سرعت باد حاضر شوی ، در باز نمیشود ، بنشینی پای لپ تاپ ، دستت را بزنی زیر چانه ات ،
به این فکر کنی که این شهر سفید پوش العان اصلا دوستانه نمیطلبد ، این شهر فقط واسه دونفره بودن خوب است ، هرچقدر هم که با دوستانت پل های را متر کنی ، درخت های چهار باغ را بشمری ، تمام صندلی های این شهر را با دوستانت سانت گرفته باشی ، ذرت فروشی نباشد که امتحانش نکرده باشی ، اما ته تهش جای یک چیزی خالیست ....این شهر برای دو نفره ها بیشتر و بیشتر دلچسب تر است ....
اصلا بعضی وقتا دلیل عمده بی میلیم برای بیرون رفتن همین است...
میدانید یک سری چیزهایی هست که شما میدانید و هیچ کس دیگر نمیداند و این خیلی خوب است،مثلا همه فکر میکنند من دختر احساساتی سوسول مامانی هستم که هر چیزی تن مرا میلرزاند و اشکم دم مشکم است، فکر میکنند زود قهر میکنم ، زود از ادمها سیر میشوم ، اما خب اشتباه فکر میکنند ، الان که بخواهم دقیق برایتان بگویم اخرین باری که گریه کردم را یادم نمی آید، خیلی سخت گریه ام میگیرد،خیلی سخت حرصم در می اید، خیلی سخت ادمها میتوانند بروند روی مخم، البته که اینهارو شما میدانید اگر قرار باشد محیط بیرون هم همه بدانند من چه عجوبه ای هستم که همه هرکاری دلشان بخواهد میکنند،
داشدم میگفتم که خیلی سخت گریه ام میگیرد، البته نخواهم دروغ بگویم دو هفته پیش که خانه بودم از پله ها افتادم و برای اینکه خودم را برای مامان لوس کنم یک ذره گریه کردم و گفتم پایم ورم کرده و درد میکند در صورتی که فقط انگشت کوچیکه ام کمی ازرده خاطر شده بود،
اما الان احساس میکنم که نیاز مبرمی به گریه دارم، خواهرم همیشه میگفت که خیلی سخت شده ام، سنگ شده ام، میگفت از این سنگ بودنم باید ناراحت باشم، اما خب واقعا زندگی و شرایط مرا اینطور ساخت، گاهی میرسم که نکند ایتجوری بمونم و اینطور بشود و اینطور نشود (فهمیدید که چطور؟) اما خب ولش کردم اینقدر مشکلات و درگیری دارم که نخواهم به این فکر کنم که چرا دیگر احساساتم برانگیخته نمیشود و چرا نمیتوانم دوست صمیمیم را در اوج گریه و ناراحتی ارام کنم ،
گاهی وقتا میروم حمام مثلا ژست گریه میگریم و به همه اتفاقات بد زندگیم فکر میکنم و از خودم توقع دارم با این حجم اتفاقات بد زار بزنم جوری که مثلا اشک هایم از شدت اب بیشتر باشند ، اما خب اینقدر چشم هایم را بهم فشار میدهم که پیشانیم درد میگیرد و بیخیال گریه میشوم ،
از صبح که بیدار شده ام با اینکه دیشب تا 3 نصف شب داشدم بلند بلند با بچه ها میخندیدم جوری که اشک هایم از خنده پایین میامد، صبح چشمم به برف شدید پنجره افتاد، دلم گرفت اصلا یک جوری شدمم که حتی شما هم که مرا میشناسید نمیتوانید بفهمید چطور، دلم خواست که گریه کنم، دلم خواست که احساساتی باشم، دلم خواست گوشی را دستم بگیرم و طوماری بنویسم و بفرستم برایش ، دلم خواست که مثلا همه فکر کنن من از ان دختر های کله خرابم ، که از خوا ب بلند شوم و شال و کلاه کنم و بزنم بیرون و کسی نتواند جلویم را بگیرد، دلم خواست نگرانم شوند نه اینکه همه فکر کنند من عاقلند و ممکن نیست کاری دست خودم بدهم،
دلم خواست به جای اینکه الان به نازی اسمس بدهم ماست بخر ناهار هیچی نداریم ، خودم بروم بیرون ماشینم را روشن کنم عین فیلم ها بزنم کنار سرم را روی فرمان ماشین بگذارم و گریه کنم و کسی باشد که بیاید شیشه پنجره را بزند و من با پشت دستکشم اشکهایم را پاک کنم و نگاهش کنم ، حالا مثلا چه بهتر میشود که انکس اشنا هم باشد!
بعدش خودم به جای ماست خوردن! بروم رستوران ، که از تنهایی بودن داخل رستوران نترسم بدم نیاید ، بدون انکه منو را بخواهم نگاه کنم ، برای خودم جوجه چینی سفارش دهم ،
بعدش یک اسمس بدهم به بچه ها که حاضر شید بیایم دنبالتان و فرمان ماشین را کج کنم بطرفشان، یادم برود عصبانی بودم، یادم برود امتحان دارم، یادم برود که حجم سنگینی اتفاقات بد توی زندگیم بوده، یادم برود که از دستشان ناراحت هستم، یادم برود که دلم یک چیزهایی میخواهد، یادم برود که مثلا از این خیابان رد نشوم چون خاطره دارم، یادم برود که از تنهایی میترسیدم،یادم برود که قبلا ها به تنهایی به رستوران همیشگیم نمیرفتم،یادم برود همه چی را ...
بعدش بروم و کلی خوش بگذارنم ....شما که همه چی را فهمیدید این را هم بهتان بگویم و بروم که الان شاید غدد (!) اشکم سالهاست خشک شده و مجبورم درد پیشانی را تحمل کنم تا اشک بریزیم دو قطره! اما خیلی وقتا درونم غوقاییست و سیل همین اشک ها که دلشان نمیخواهد بیایند بیرون ....
طبق اخرین شمارشی که داشتم ، به ازای خوندن یک سطر از جزوه عزیزم (!) سه تا خمیازه میکشم ، و یکبار موبایلم رو چک میکنم ، و یه نگاه تو اینه میکنم ( رو به روی اینه نشستم ) ، و به ازای هر یک ساعت حدودا نیم ساعت میخوابم و این هم اثرات داروهای انفولانزایی و خواب اواره ،
و الان هم دارم به هم اتاقی ها مشاوره میدم ،
3نفرشون یه درسشون رو افتادن ، رشتشون معماریه و من سر در نمیارم که سازه چی هست و نیست، اینا که میگن سخته ، خلاصه که الان یکیشون داره تمرین گریه میکنه که بره بگه مامانم مریض بوده و پقی بزنه زیر گریه و بگه 8تشو بکنه 10 ،الان یک ساعتی هست داره گریه میکنه به صورت تزینی و جعبه دستمال کاغذی من رو تموم کرده ،
اون یکی هم قراره بره بگه که شوهر داره (!) و اگه شوهرش بفهمه درسش رو پاس نشده دیگه نمیزاره بیاد شهر غزیب درس بخونه ، اون یکی هم هرچی مانتوی پاره و کفش پاره داره پوشیده میخواد بره بگه وضع مالیشون خوب نیس و نمیتونه دوباره درس رو بگیره

والان یک ساعته که منو الکی نشوندن پشت میز و من شدم استاد و اینا دونه دونه میان حرفاشونو به من میگن و من تایید کنم که خوب بازی میکنن یا نه ...
خوابگاه هم عالمی داره برای خودش ..بین این همه استرس و بی حوصلگی های اخر ترمی شیطنت یادمون نمیره....
من برم خودم درس بخونم وگرنه باید بشینم یه فیلمیم واسه خودم بسازم !

برادر مهربانم ، نامه ات امروز به دستم رسید، وقتی که ظهر صدایم کردند که پست برایم یک نامه اورده ذوق زده شدم ...بیشترین چیزی که لبخند روی لبانم اورد کلمه مهندس قبل از اسمم بود ...مهندس نشدم و نمیشود ....ارزویش به دل تو ومامان ماند، اما هنوز اسمش دنبال اسمم می اید ...و خنده ی بعدیم به canon بود ...اخه پسرخوب ، عامیانه اش میشود "جیگر خواهر "، دوربین منکه "کَنُن" نیست و "نیکون "است ....اصلا فدای یک تار مویت همان چیزی که خودت نوشتی...
امشب با پاکت این نامه میخوابم و تا صبح خاطرات خواهر برادریمان را مرور خواهم کرد ......جواب نامه ات را زود زود خواهم داد....
از امتحان اومدم و با تب و لرز خزیدم زیر پتوم، (در جریان باشید که دیشب ساعت 12 من را چنان بدن درد و گلو دردی و نشانه های انفولانزایی در برگرفت که نگو! کارمون کشید به اورژانس و همون چیزهایی که فکرش رو نمیکردم!)
داشدم میگفتم با صدای همون هم اتاقی بد اخلاقه که میخواستم با اتیش دهنم بسوزنومش بیدار شدم و با یه کاسه سوپ مواجه شدم و به همراه لحن ارومی که بخور زودتر خوب شی .....