برام دعا کنید ...زیاد...دلم میخواد خوب پیش بیاد برام ...دوستای خوبم به انرژیهای مثبتتون احتیاج دارم 
دیشب حدود ساعت 2 اینا بود که گرسنم شده بود و دلم تنقلات میخواست ، به هم اتاقیه گفتم چی بخوریم و حسابیم کلافه و مریض بودم ،گفت برو ببین تو یخچال چی داریم ، در یخچال و باز کردم و دیدم بعله .بچه ها چه خوب به خودشون میرسن انواع شکلات و میوه و تنقلات پر بود ! دستم زدم به کمرم همه هم تو اتاقشون بودن و خواب و کسی تو حال نبود . هم اتاقیرو صدا کردم که چی بدزدیم بخوریم
که با نهایت بی میلی در یخچال رو بستم و با وجدانم درگیر شدم و شب سر گرسنه گذاشتم روی بالشت (گریه حضار)
ولی بی شوخی این ترم اولیا چه خوب به خودشون میرسن !!! هی میگن دانشجوها پول ندارن و خوب نمیخورن دروغ میگنا شما باور نکنید !!طبقه اول از پایین مال منه . بمیرم واسه خودم که اه در بساط ندارم تازه این طبقه نصفش وسیله های هم اتاقیمم هست !!

دراز کشیدم کف اتاق ، برای خوذم چایی شهرزاد خوشبوی محبوبم رو دم کردم و لیوان لیوان میریزم و با ویفر شکلاتی مخصوصم میخورم. اهنگ "بهار دلنشین استاد بنان هم اروم در حال پخشه.. گوشوارم رو در میارم میزارم زیر بالشتم . لبخند میزنم . به روز خوبی که داشتم . بین خستگی های این چند روزم ملاقات با رامگای عزیزم ، حالم رو خیلی خوب خوب کرد ، پر شدم انرژی و حس خوب .بین این همه ادم غریب وحس های غریب این شهر وجود یکی مثل خود ادم حل ادم رو خیلی خوب میکنه ، اونم وقتی دوست وبلاگیت ادم انرژیک و دلنشینی باشد .
پاهام رو تکیه میدم به دیوار . نگاهشون میکنم . همراه های خوبی هستند . از صبحه که دارم راه میرم و راه میرم .....
روز سخت و بسی خسته کننده ای رو داشتم امروز ، و تا عصر دانشگاه بودم ، موقع اومدن دوباره هوای پیاده روی زد به کلم و ددیدم اینطوری نمیشه رفت بیرون که ، و رفتم توی دستشویی دانشگاه مانتوی گل و گشادم رو دراوردم و پالتوی سبز کوتاهم رو پوشیدم و کولم رو گرفتم جلوی پاهام و پشت دوستم قایم شدم و از هفت خوان رد شدم و اومدم بیرون ، اصلا من از این ح. راست مردمون خیی بدم میاد ، که چی باعث شده من همش به ستاره بد بین بشم ، اصلا ادم که نباید باعث کدورت بین دو دوست بشود ، من مگه چمه ؟ من به این خوبی برگشته به ستاره گفته اگه دانشگاه یه دختر خوشتیپ داشته اونم تویی. دیووس خیلی جرات کرده این حرفو زده ولی خب به هر حل من به ستاره حسودیم میشه . همین تا میبینمش میگم خاک تو سرت با این سلیقت
بعدشم که سالم از مرز رد شدم کولم رو انداختم روی دوشم و با دوستم خیابون و مغازه ها رو گشتیم . وقتی که توی جو میرم اصلا احساس خستگی و اینها نمیکنم .. بعدش که برمیگردم تازه میفهمم که چخبر بوده و چقدر راه رفتم و چقدر از بدنم استفاده زیاد کردم !!
ساعت 8 رسیدم خوابگاه . عین یه مارمولک به واقع پهن شدم کف اتاق ، برای هم اتاقیه هم تریپ برداشتم که مثلاخیلی خسته ام و محلش ندادم،بالشتم رو اوردم کف زمین دراز کشیدم و بعدش دیدم که گرسنم شده ، بلند شدم دوتا پیمونه برنج ریختم توی قابلمه و گذاشتم روی گاز و قرمه سبزی مامان پزم رو هم دراوردم گذاشتم یخش اب بشه . یه چرتی زدم تا برنج اماده شد و قرمه سبزی رو گرم کردم و ساعت 9 شام خوردم ، این هم اتاقیه دو سال از من بزرگتره ولی قدش نیم متر از من کوتاه تره . درنتیجه من میتونم بهش زور بگم ، حدد 47 دقیقه منو مشت و مال داد ، بعدشم بهش گفتم یه چایی بزار . چای درست کرد براش تک تک اوردم با اون چاییمون رو خوردیم ، گفتم حالا که بهت تک تک دادم بازم باید مشت و مالم بدی ، دیدم خسته شده زیاد اصرار نکردم بهش ، بعدش الان میوه شستم اوردم خوردیم ، الانم حوس ماست و خیار با نعنا کردم . داره خیار خورد میکنه 
راستی فردا یعنی امروز (ساعت از 12 گذشته دیگه؟) تولدم مامانمه ، پیشش نیستم ولی دستور دادم واسش تولد بگیرن . دوسش دارم مامانه خوبیه . تولدشم مبارک باشه مامانه مهربونه صبورم 