X
تبلیغات
بازی تراوین

من نگران لپشم :(

دوشنبه 12 خرداد 1393 ساعت 14:34

این

را حتما ببنید .مواظب باشید ضعف نکنید



برچسب‌ها: برای شما

:-D

یکشنبه 11 خرداد 1393 ساعت 20:57

زنگ زدیم فلافلی 


+سلام اقا خوب هستین سفارش قبول میکنین؟

-سلام  بله چندتا؟

+دوهزارتا

-دوووو هزااااااااااااااااااااااارتا

+بله دوتا

-(صدای وحشتناک خنده ) باشه براتون میارم

+مرسی


همه چیز از یک اهنگ شاد شروع شد ..

جمعه 9 خرداد 1393 ساعت 12:44

هرکداممان توی اتاق هایمان بودیم ، من نشسته بودم پای لپ تاپ ، فاطمه داشت روی بومش نقاشی میکرد ، اتاق بغلی ها امتحان داشتند ، خلاصه 16 نفرمان سرمان پی کارهای خودمان بود ،دیگر نه بهم سلام میکنیم نه زیر قابلمه همدیگر را خاموش میکنیم اگر غذای دیگری بسوز ، بهم غذا تعارف نمیکنیم ، حرف نمیزنیم ، سر میز ناهارخوری بهم جا نمیدهیم ، کتاب قرض نمیدهیم ، حال و احوال نمیکنیم ، سعی میکنیم شانه هایمان موقع ورود به اشپزخانه بهم نگیرد و غیره ،

اهنگ شاد گذاشته بودیم از این ابگوشتی های قدیمی ، کم کم دخترا امدند توی حال ، یکی پای گاز حرکتی میرفت ، دیگری با فنون جدید در یخچال را ، بعضی ها هم بی تفاوت همین وسط برای خودشان میچرخیدند ، جرقه اش لحظه ای شد ، مرا عروس درست کردند از این عروس های قدیمی و افتاب مهتاب ندیده ، فاطمه هم از این دامادهای داش مشتی ، همه دست به دست هم دادیم یادمان رفت 16 نفرمان باهم مشکل داریم ، به هرکسی سمت خودش را دادیم هرکسی برای جش اماده شد ، از عاقد سر سفره را ااماده کردیم تا دوست دختر های قدیمی داماد ، بعد هم مراسم عروسی برگزار شد ، فیلم بردار و عکاس هم داشتیم ، دسته جمعی همه باهم عکس گرفتیم ، و برای خاطره اش یک فیلم 1 ساعته هم داریم ،

قرار بود ان شب درس بخوانیم کار انجام بدهیم ، اما سرمان گرم مراسم شد و این شد که فردایش همه با استرس رفتیم دانشگاه ، قسمت جالب داستان اینجاست که فردا صب بعد از مراسم هیچ کس به روی خودش نیاورد که دیشبش همه با هم خندیده ایم ، حرف زده ایم ، عکس گرفته ایم ، به منوال قدیمی توی روی هم نگاه میکنیم و سلام نمیکنیم و حرف نمیزنیم ...دختریم دیگر 




برنامه ریزی

جمعه 2 خرداد 1393 ساعت 17:58

همیشه دوست داشتم که ادم برنامه ریزی باشم، تا بوده همیشه برای خودم لیست بلند بالایی از کارهای انجام داده و در دست انجام مینوشتتم وهم چنان  مینوسیم اما بی انکه حتی ذره ای به انها عمل کنم ، دورز پیش برای امروز برنامه پیاده روی صبحانه و چرخیدن را پیش بینی کرده بودم که کسلی خواب را از خودم دور کنم تا به کارهایم برسم ، نیتب  کرده بودم که بعدش بروم خرید نان و سبزیجات و میوه و برای ناهار هم ماکارونی بپرم ،

بعدشم هم خواب ظهر را برای خودم ممنوع کرده بودم که به کارهای عقب افتاده ام برسم و بعدش هم با دوستم بین تکالیفم ! بروم هواخوری اما غصه چیز دیگری شد که امروز که بیشتر از هر روزی به تخت اهنی خودم چسبیده بودم ، جوری که من چسبیده بودم اهنربا هم به این تخت نمیچسبد ، از خواب بیدار شدم ، تا یک ساعت فس فس کردم و اخم کرده بودم و بی هدف کله ام را توی گوشی بردم ، تا یک ساعت بعدش راضی شدم که با خودم اشتی کنم و صبحانه بخورم ، چایی شیرین و نون پنیرم را که خوردم ، نشستم پای این لپ تاپ و نت گردی ساعت 1:30 تازه اماده شدم که بروم خرید ، از خوش شانسی من نانوایی باز بود و میوه فروشی هنوز چندتا سیب زمینی و کلم و کاهو و زرد الو و گوجه سبز برایش مانده بود که وقتی اعتراض کردم که سیب زمینی و گوجه بهتری ندارید اخم کرد و با لهجه فراوان به من گفت "سر ظهر اومدی خرید و حالا مام داریم میریم خونه دیگه توقع چی داری ! " گفتم اقا کاسب نیستی و امدم بیرون ،

امدم جلوتر رفتم توی یک فست بود برای خودم یک ساندویچ خریدم و بیخیال درست کردن ماکارونی شدم ،سر کوچه خوابگاه هم رفتم جلوی یک وانتی که پر بود از هنداونه ، تپ تپ با دستم به دو سه تا از هنداونه ها زدم و یکی را بیشتر از بقیه دوستانش سر و صدایش بهتر بود را برداشتم ، دستهایم جا نداشت برگشتم خوابگاه ساعت 2.30 شده بود ، ساندویچ را خوردم بعدشم هم تا یک نیسم ساعت پیش خوابیدم و الانم بشقابم را پر کرده ام از زردالو و گوجه سبز و فکر و حواسم جای دیگریست . من کلا برنامه ریزی نکنم پیش خودم شرمنده نمیشوم .

برچسب‌ها: روز نوشت

روزهای دانشجویی

دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 ساعت 19:26

کم کاری من را ببخشید ،این  چند روزی که رسیده ام درگیر کلاس های پیچانده شده و پروژه ها و کلاس های کوفتی اخر ترمی بودم ،

سفر خیلی خوبی بود ، کاملا سیاحتی و زیارتی بود ... کلا سفرمون یک مثل بود که یک ضلعش گردش و تفریح بود ! یک ضلعش خوردن در حد تریکدن که البته این جایزه چون از خوابگاه و دردسر های غذا درست کردن و غیره ازاد بودیم ، حالا تو خونه ی خودمون صبح ها غیر چای هیچی نمیخوریم ها تازه اونم با اخم و تخم اینجا تو هتل یه تحولی توی ما رخ داده بود که اول صبح حتما باید اب پرتقال رو سرو میکردیم و ویتامین سی دریافت میکردیم !و ضلعبعدش هم غذای روح و معنویت و آرامش بود ! 

سه شنبه که برگشتیم ، من به محض رسیدن که ساعت30 :12 بود به صورت جت اومدم خوابگاه وسایلم رو گذاشتم و سوغاتی ها و کادوی روز پدر رو برداشتم و رفتم ترمینال ، فکر کنید چقدر سریع بودم که من ساعت 1:35 سوار اتوبوس بودم، ولی به معنای واقعی بیچاره شدم 20 ساعت که توی قطار بودم و بقیشم که توی اتوبس وفبها ! اینقدر خسته بودم که رسیدم خوابیدم تا فردا صبح حتی شبش هم پانشدم بابا رو ببینم من که به نیت روز پدر رفتم ! جمعه هم برگشتم اینجا ، و همین ....این چند روز اینجا هوا عالیه و جون میده واسه پیاده روی و منی که وقت ندارم ...میگن تا 10 روز دیگه هم انگار اب 33 پل باز میشه امیدوارم که راست باشه چون بدون اب اصلا فایده نداره این پل ها البته اینقدر جو و فضای این پل ها داغون هست که ادم رغبت نمیکنه بره اون سمت اما به هر حال وجودش خالی از لطف نیست ...

سلام رفقا...


برچسب‌ها: روز نوشت، خاطره بازی، سفر
( تعداد کل: 173 )
   1       2       3       4       5       ...       35    >>