X
تبلیغات
رایتل

نه واقعا خدا رو خوش میاد؟

جمعه 2 اسفند 1392 ساعت 00:24

دیشب حدود  ساعت 2 اینا بود که گرسنم شده بود و دلم تنقلات میخواست ، به هم اتاقیه گفتم چی بخوریم و حسابیم کلافه و مریض بودم ،گفت برو ببین تو یخچال چی داریم ، در یخچال و باز کردم و دیدم بعله .بچه ها چه خوب به خودشون میرسن انواع شکلات و میوه و تنقلات پر بود ! دستم زدم به کمرم همه هم تو اتاقشون بودن  و خواب و کسی تو حال نبود . هم اتاقیرو صدا کردم که چی بدزدیم بخوریمکه با نهایت بی میلی در یخچال رو بستم و با وجدانم درگیر شدم و شب سر گرسنه گذاشتم روی بالشت (گریه حضار)

ولی بی شوخی این ترم اولیا چه خوب به خودشون میرسن !!! هی میگن دانشجوها پول ندارن و خوب نمیخورن دروغ میگنا شما باور نکنید !!طبقه اول از پایین مال منه . بمیرم واسه خودم که اه در بساط ندارم تازه این طبقه نصفش وسیله های هم اتاقیمم هست !!


برچسب‌ها: خاطرات خوابگاه
نظر (5)
جمعه 2 اسفند 1392 ساعت 13:18
عزییزم
تازه ااول ترمه از خونشون اومدن یخچال پر !!
راستی یخچال خوابگاتون چه خوبه واسه ما ازین داغووونا بود !!
پاسخ:
اره همه پر و پیمون اومدن و یه وقت مریض نشن اینقدر میخورن ؟
اره ما خداروشکر تجهیزاتمون خوبه
جمعه 2 اسفند 1392 ساعت 21:10
من نمیدونم میتونم تو خوابگاه دووم بیارم یا نه ... لامصب جنگ ِ اراده َست :دی
پاسخ:
زیاد سخت نیست . خوشی هاش بیشتر از تلخی هاشه .
اره بخدا مخصوصا دم ناهار و شام که بوهای خوب از غذای هرکی میاد و شکم ادم گیج میشه و همزمان ویار چندتا غذا میکنه اما تو باید چشماتو ببندی و تخم مرغتو بخوری
جمعه 2 اسفند 1392 ساعت 21:15
من یخچال این بچه های ترم اولی که نه همون قفسه تو رو هم دیدم همش با خودم فکر می کنم نکنه من سر راهی بودم!
پاسخ:
تو سطل ماست توی جوب حتی
شنبه 3 اسفند 1392 ساعت 00:10
کبدم شرحه شرحه برات!:دی
پاسخ:
ای جانم راضی نیستما
یکشنبه 4 اسفند 1392 ساعت 12:26
اشک ریختم بسی بسیار برایت.
پاسخ:
چرا راضی نیستما
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.