X
تبلیغات
رایتل

این غروب های لعنتی

سه‌شنبه 29 بهمن 1392 ساعت 00:00

اینکه دم غروبی راه را کز کنم و راست شکمم را بگیرم بروم با ایستم در دالان پل و خیره بشوم به اسمان بنفش قرمز خاکستری محبوبم کاره همیشگی من است ، اینکه مست شوم از این همه چراغ روشن و سوسوی نورها توی تارکی شب چیزه جدیدی نیست ، چیزه جدید میدانی چیست؟درد جدیدم که تازگی ها عود کرده و خودش را به من نشان میدهد میدانی چیست؟مد تاره ام میدانی چبست؟تصمیم میگرم که بروم حالم خوب شود ، هوا را نفس بکشم چراغ ها را  مثل همیشه بشمرم ، با ابرها شکل بسازم ، اما نمی شود ، هی به دست هایم نگاه میکنم ،به ناخن هایم نگاه میکنم و پوست پوست شدن دورش را با گوشه دندان میکنم که گیر نکند جایی دردم بگیرد ،هی استین پالتوام را میزنم بالا ساعتم را روی مچم تنظیم میکنم ، موهایم را از کنار صورتم و از روی یک چشمم میزنم کنار ، حواسم پرت نمیشود که نمی شود لعنتی ، در لحظه حالم 180 درجه بد میشود اصلا یادم میرود که رفته بودم بیرون سشوار بخرم . اصلا حاالا که اینطور شد فراموشیم را هم نسبت میدهم به همین . خنده دار است که دوروز است به نیت خرید سشوار میروم بیرون بعد می ایم می ایستم اینجا بعدش حالم بد میشود و سریع سوار تاکسی میشوم و میپرم توی خوابگاه، بعد که دارم شالم را اویزان میکنم یادم می افتد که عی بابا قرار بوده بروم اینجا بروم سشوار بخرم . اصلا همه حواسم پرت میشود .اصلا  اینجا هم دیگه نمیروم ،عین مثلث برمودا میماند یک جورهایی . وقتی میروم همه چی بهم میرزد . چیزهایی که باید یادم باشد یادم میرود چیزهایی که باید یادم نباشد می اید جلوی چشم . حتی اون چیز ترسناکه روز جمعه . اصلا همین بهتر که راست شکمم را نگیرم بیایم اینجا . اه

نظر (4)
سه‌شنبه 29 بهمن 1392 ساعت 00:30
جاهای خوشگل هم میتونن دلگیر بشن
پاسخ:
اره واقعا .
سه‌شنبه 29 بهمن 1392 ساعت 09:40
وقتی که حواس لعنتی ام پرت نمیشود که نمیشود ... :(
پاسخ:
اون موقع بیشتر و بیشتر جمع میشه
سه‌شنبه 29 بهمن 1392 ساعت 12:00
من همیشه میامو میخونم حرفاتو نمیدونم چرا انقد واسم جالبن شاید واسه اینکه واقعا حرفاو حسات نسبت ب همه چی کپیه منه.گاهی حس میکنم اصن اینارو من نوشتم
مخصوصا آرزوم و دوس داشتنم که مستقل شم برم اصف درس بخونم .اصفم خیلییییییییی دوس دارم ب خاطر عشقم که حالا ندارمش.خیلی حس خوبی دارم ازینکه یکی تو دنیا دقیقا احساساش مثه منه
جلبه
پاسخ:
سلام ، انشالله که برات پیش میاد و میای اصفهان و به ارزوت میرسی عزیز، ای جانم مرسی
خوش اومدی
سه‌شنبه 29 بهمن 1392 ساعت 21:58
کار خوبی میکنی! بسیار خوب!
پاسخ:
بعله .
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.