X
تبلیغات
رایتل

لا به لای این روزها

یکشنبه 25 اسفند 1392 ساعت 15:26

برق های خانه رفته ، در حال تمیزکاری اتاقم بودم ، تمیز کردن و چیدن کتاب های کتابخانه ام تمام شد که برق ها رفت، شانس خوب من لپ تاپ عزیزم شارژ دارد . اتاق تاریک نیست. هوای اینجا برفیست. اسمان بنفش قرمز من اتاق من را روشن کرده ، به زور برای خودم بین وسیله های کف اتا جا باز میکنم و تکیه میدهم به کمد لباس و پاهایم را دراز میکنم و جای  لپ تاپ را تنظیم میکنم . دوروز است به شدت باران میبارد و هوا ،هوای محبوب من است ، اما از عصر برف و برف و برف. کاش عید یک ماه دیگر بیاید. من از فصل بهار خوشم نمی اید. که چی همه چیز سبز است؟ من این سردی و سفیدی و پاییز را بیشتر دوست دارم ،

از چی برایتان بگویم؟ از این روزهایی که نبودم ؟خبر خاصی نشد . روال زندگی من همیشه یک خط ممتد و بدون هیجان بوده ،شاید خدا دیده که ظرفیتش را ندارم قسمت هیجانش را کم کرده .

باید برایتان بگویم که من ادم کم حافظه ای هستم ، مثلا برای یاداوری خاطرات بچگیم اینقدر باید تمرکز کنم و برای خودم نشانه و خاطره جور کنم که باعث یاداوری شوند . با اینکه ادمی هستم که خیلی در گذشته خودم سیر میکنم .اما حافظه خوبی ندارم، بین کارهای خانه تکانی ام  مجبور شدم کمد دیواری که کتاب های قدیمی و دفتر و سر رسید بود رو سر و سامان دهم . دفتر ها را دونه دونه چک میکردم و کاغذهای باطله شان را جدا میکردم و کاغذ های سفید به درد بخور را نگه میداشتم، بین دفتر های مشق دوران مدرسه و دانشگاه و بعدتر نوشته های جالبی پیدا کردم. دغدغه روزهای گذشته ام...

یک چیز درگوشی برایتان بگویم اصلا ، من کلا ادم عجیب و غریب و به درد نخوری هستم مثلا از اینکه نوشته خودم را بخوانم متنفرم. با مثلا قسمت سند مسیج گوشیم خالی است. از اینکه بخوانم چه گفته و چه حرفی زده ام بیزارم. اینجا را هم هیچ وقت نمیخوانم. دوست دارم ها اما از خواندن و مرور گدشته کمی هراس دارم، ادم متغیری هستم . یک روزی عاشق خوندن چند باره پست های اینجا بودم اما چند وقتیست که دوست ندارم . اصلا مدتیست که متوجه شدم چیزهایی که قبلا دوست داشتم را دیگر  دوست ندارم، یا چیزهایی که قبلا دوست نداشتم را بیشتر علاقه مند شده ام.

. مثلا چند وقتیست رفته است توی مخم که کاش میشد بروم پزشکی بخوانم ! به هرحال ادم نرمالی نیستم . گفتم که بدانید

میگفتم بین دفتر و کتاب هایم سیر میکردم . بماند که چقدر نامه عاشقانه  قایمکی از خواهر و برادرم پیدا کردم و همه شان را خواندم و پاره کردم و راهی سطل اشغال کردمشان. مثلا این کاغذ را که پیدا کردم از خنده ریسه میرفتم.هرچقدر که فشار اوردم یادم نیامد برای چی بوده است ، فقط میدانم که این دست خط شادی است و از شادی دوستم  انگار امار کسی را خواسته بودم که برایم مکتوب اورده بود. شاید اون زمان خوشحال بودم از اینکه امار پسر مردم را اینقدر دقیق دراورده ام و کیف دنیا را میکردم و البته این راضیم میکرد ، اما الان میخندم به خودم خدا چند سال دیگر را به خیر کند.

این کاغذ را هم اخرین صفحه دفترم پیدا کردم . برای کنکور میخواندم . فکر کنم که فشار زیادی رویم بوده که با خودکار قرمز و بین صفحه هی خط خطی شده این را نوشته ام ، به هر حل گذشت و من از این جاده عبور کردم و الان به کنکور ارشد هنر فکر میکنم ....

این یادداشت را هم از دفتری پیدا کردم که عشقی هر وقت که دوست داشتم داخلش مینوشتم . سال 85 ! این دفترم حال مرا بد میکند . شما که غریبه نیستید . این دفتر عشق اول روزهانی نوجوانیم را توش ثبت کرده ام ی انکه طرف اصلا خبر دار باشد . از این عشق های قایمکی و چشمی . توی این دفتر مثلا دستمال کاغذی که برایش گریه کرده ام را چسبانده ام.( لعنت به من ) محرم بین دسته ها ازش عکس گرفته ام . ان هم چه عکسی . نصف عکس سوخته است و فقط شلوار تا خورده پاچه گشاد لی اش مشخص است . چسبانده ام داخل دفتر، گل خشکی که برایش دوست دارد یا نداردی که پر پر کرده ام را هم چسبانده ام . و باقی ماجرا .

از ساده دلی خودم خنده ام میگیرد . از این ته تغاری قدیمی و پر اجساسی که دیگه اثری ازش نمیبینم. این دفتر را اصلا دوست ندارم . هر دفعه که تصمیم میگیرم بیاندازمش دور یک چیزی نمیگذارد. اما امروز انداختمش دور. همه ی روزانه و صفحاتش را پاره پاره کردم و ریختم دور ....

اینجوری بهتر است . اصلا همان بهتر که خدا به من حافظه قوی نداده و به تشخیص خودش یک سری چیزها یادم میماند و یک سری چیزها فراموشم میشود . مثل این دفتر که اصلا یادم نبود همچین چیزی در زندگیم بوده و با این جزیات....

 

پنج روز است که امده ام خانه . در نبودم مامان میز کارم را گلخانه کرده . من امده ام و وضع میز اتاقم اینجوریست ....

. چقدر حرف داشتم و دارم . شما را دوست دارم . اینجا را هم بیشتر دوست دارم . راستی سلام رفقا


پ.ن: این پست را دیشب نوشته ام، اما از خوش شانسی من شارژ لپ تاپم تمام شد بعدش هم که برق امد خوابم گرفت و کلا به ثبت پست نرسید . خواستم متوجهتان کنم یه وقت فکر نکنید ما انور اب ها زندگی میکنیم و الان شب است ها نه !!


برچسب‌ها: روز نوشت
نظر (16)
یکشنبه 25 اسفند 1392 ساعت 13:04
منم از بهار خوشم نمیاد....عیب نداره

اینکه الان از یه سری چیزایی که قبلا دوست داشتی ، خوشت نمیاد ، کاملا طبیعیه ...بعد از سن سی سالگی یه سری علایق ات کاملا ثابت میشه...اینم عیب نداره...

ما هم شما را دوست داریم... اینم عیب نداره...
پاسخ:
من حتی ذائقه غذاییم هم تغیر کرده !
متشکرم از شما من !
یکشنبه 25 اسفند 1392 ساعت 14:07
جالب بود وزیبا
پاسخ:
کدوم قسمتش دقیقا؟!
یکشنبه 25 اسفند 1392 ساعت 14:57
سلام
این همه کاکتوس ..خوش به حالت ..
همیشه نوشته های مخفی ام را از بین برده ام تا مبادا کسی بخواند که نباید ...
من دلم همیشه برای پاییز تنگ است ..
پاسخ:
سلام عزیز دل
مال من نیستند اینها ،بچه های مامانن. از من بیشتر دوستشون داره !
اره من اگه احساس خطر میکردم حتما از بین میبردمشون .
من هم همینطور....
یکشنبه 25 اسفند 1392 ساعت 14:58
هنوزم تو شکلهای هندسی مثلث ُ‌ بیشتردوس داری ؟!
پاسخ:
تو چقدر من و خوب یادته پریسا ! نه مربع جاشو با مثلث عوض کرده واسم....
یکشنبه 25 اسفند 1392 ساعت 21:36
سلام عزیزم خوشحالم که میبینم بازم نوشتی :*
پاسخ:
سلام بانوچه عزیزم . منم خوشحالم اینجا میبنمت . به سلامتی مادر بهتر شدن؟
یکشنبه 25 اسفند 1392 ساعت 22:43
خب! کار به شدت سختیه نمیدونم چطور انجامش میدی
حافظت خوب نیست و بیشتر اوقات به گذشته فکر میکنی؟
به چی؟!
پاسخ:
اره واقعا پیچیدس جوری که خودم هم متوجهش نمیشم . به گذشته ای که یادمه دیگه . اون قسمتایی که یادمه فکرم رو درگیر میکنن
یکشنبه 25 اسفند 1392 ساعت 22:44
من بازم اعتقاد دارم اتاق بچه های معماری و هنر نباس اینقدر مرتب باشه.
پاسخ:
خودتو نچسبون به ما لدفن برو رد کارت هپلی خان چشم عینکی
یکشنبه 25 اسفند 1392 ساعت 23:14
مرسی که دوباره نوشتن رو شروع کردین...
پاسخ:
مرسی که روشن شدین....
دوشنبه 26 اسفند 1392 ساعت 02:04
عجیب با نوشته هاتون همزاد پنداری میکنم تمام حس ها و اتفاقات خوابگاهیتون منو میبره به سالهای دوری که وسط یه جاده کویری تو یه خوابگاه با 4تا دختر دیگه مثل خودم هم اتاق بودم
عجیبه این زندگی خوابگاهی وقتی تو بطنشی همه ش هوس فرار داری و وقتی تموم میشه آرزوی تجربه دوباره حتی یه لحظه اش رو.
همیشه شاد باشی
چهارشنبه 28 اسفند 1392 ساعت 18:28
چ خوب که باز اومدی

منم حافظه خوبی ندارم
منم ی عاالمه تغییر کردم
منم ...
همه اینا طبیعیه فکر میکنم
پاسخ:
قربان شما
پنج‌شنبه 29 اسفند 1392 ساعت 21:51
باید عمل شه ...
عیدت مبارک دختر ِ دوست داشتنی :*
پاسخ:
عید شما هم مبارک دختر خوب
جمعه 1 فروردین 1393 ساعت 18:05
به به رسیدن بخیر:-D
باورم نمیشه اینجا مینویسی و من پس از غضب معاون عزیز جشن هنوز اینجا رو میخونم :-P
فک نیکردم فقط منم ک علابقم متغیره،خدا رو شکر یکی پیدا شث شبیه من:-D
میگما تو بیا پزشکی بخون،من بزات دف میخرم باهم بریم آموزش دف زنی تو دانشگاهB-)
پاسخ:
فقط بخاطر دف هاااااااااااا اونم با استادای انتخابی خودم
شنبه 2 فروردین 1393 ساعت 20:31
عیدت مبارک عزیز دلم. هر جا هستی امیدوارم شاد و سالم باشی:*
پاسخ:
عید شما هم مبارک باشه عزیز دلم
سه‌شنبه 5 فروردین 1393 ساعت 15:17
وقتى خونه تکونى در واقع اتاق تکونی میکردم خیلی چیزای خاطره انگیز پیدا کردم دارم فکر میکنم اگه قلمم مثل تو خوب بود حتما منم همچین پستی گذاشته بودم اون شب
پنج‌شنبه 14 فروردین 1393 ساعت 17:19
راستش من هم زیاد اهل مرور گذشته نیستم. یعنی حس خوبی بهم نمیده گاهی خوندن نوشته های قدیمیم و یا دیدن عکسهای قدیمیم حتی...
صدهزار آفرین به مامان با سلیقه ات...
راستی، سال نو مبارک.چه خوبه که باز نوشتی
پاسخ:
اره من هم اصلا خوشم نمیاد و یجوری فرار میکنم ...
سال نو شما هم مبارک خانوم
پنج‌شنبه 21 فروردین 1393 ساعت 19:38
:) سال نو مبارک...
من هنوزم عاشق بهارم شاید چون زاده این فصلم :)
از خاطرات بدم میاد از هر ورقه و کاغذی ک از خاطراتم بگه هم بدم میاد
برا همین از هیچ کاغذی خاطره ای ندارم
:)
پاسخ:
من هم کم خاطره دارم ...سال نو شما هم مبارک باشه
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.