X
تبلیغات
رایتل

هارد لایف !

پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 12:42

گاهی زندگیت تقسیم میشه به قبل وبعد از یه اتفاقی ...شایدم حضور یه آدمی...یه وقتایی یه آدمایی میان تو زندگیت و زندگیت به دو قسمت تبدیل میشه قبل از اون آدم و بعد از اون آدم...یه وقتایی یه اتفاقی میوفته و زندگیت میشه بعد از اون اتفاق قبل از اون اتفاق ...گاهی زندگیت خیلی خوب هست و یکی میاد و از بعدش زندگیت ویرانه ای بیش نمیشه و گاهی هم یکی میاد و ویرانه زندگیت رو به بهشت تبدیل میکنه...گاهی اتفاقی میوفته و توی ناز پرورده رو بزرگ میکنه تا روی پای خودت وایسی و گاهی اتفاقی میوفته که زمین میخوری دیگه نمیتونی بلند بشی و به زور این که بقیه دستت رو میگیرن باز بلند میشی...بعد از اون آدما ، اتفاقا همه چیز برات جور دیگه میشه ، یه تصمیم گیری هایی برات سخت میشه...یه احساسات خوب یا بدی رو درونت زنده میکنن که تا مدت ها اثرش برات می مونه و وقتی یکی باهات درباره زندگی قبلی حرف میزنه در باورت نمیگنجه که تو چقدر عوض شدی ، چقدر یاد گرفتی ، چقدر برات بعضی مسایل سخت شده...یه وقتی میشه که وقتی یکی برمیگرده و ازت درباره مساله ای سوال میکنه که شاید تا الان باید برات حل شده بود و تصمیمت رو دربارش گرفته بودی فقط لبخند میزنی میگی بعد از اون اتفاق خیلی چیزا یاد گرفتم و این بار نمیذارم احساسات و بی منطقی زندگیم رو خراب کنه...آدم تو زندگیش درس هایی رو یاد میگیره از آدما ، از اتفاقات که تو هیچ دفتر و کتابی نوشته نشدن...ولی تو همین روند هم هست که بزرگ میشه و تبدیل به یه آدم پخته میشه... دارم این پختگی رو حس میکنم ....دست و پنجه نرم کردن توی سختی ها و مشکلات ...استرس و حرص خوردن برای کارهایی که شاید یک روز هم فکرش رو نمیکردم ...زندگی صفحشو برام عوض کرده ...هی برمیگردم صفحه قبل رو نگاه میکنم و صفحه جدید هم یه دید میزنم ...باید خودم تصمیم بگیرم ...خودمم که بعدش باید جواب پس بدم ...خودم مسولش هستم که بعدش اگه گذشته رو مرور کردم لبخند روی لبام خشک نشه ...العان که اینجا واستادم توی این مرحله از زندگی ،...انگار ست دوم بازی شروع شده ....همه چی عوض شده .... من رو هم عوض کردن . شدم ادم خود اتفاق ها ...از فکر و استرس و خیال هام و کابوس های شبانم که بگذریم ..از دلشوره های مدام ...امروز حس کردم که باید لم بدم روی شونه کسی ... وقتی که حواسم نیست، کسی پشت سرم نیست به کار خودم ادامه میدم اما وقتی که متوجه بشم این منم و تنها یه جاده پیش رو میترسم، و پامو عقب تر میزارم ...عین ی بچه که تازه راه رفتن یاد گرفته ....بعضی وقتا حس میکنم که دارم بازی temple run میکنم با زندگی ...با سرعت به سمت جلو میدوام بدونه اینکه  از دور دوراهی ها رو ببینم.... و وقتی که میرسم مجبورم در کوتاهترین زمان بپیچم و توی راهم حواسم به اطراف باشه بدونه اینکه صدمه ای ببینم و پام گیر بکنه و بخوام طعمه ی این روزگار بشم ....

یه کمک میخوام واسه این جاده ...این جاده خیلی طولانیه واسه منه تنها ...خستم ...خیلی خسته ....

نظر (5)
پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 19:48
یعنى عجب توصیفى کردى که من عین زندگیمو توش
پاسخ:
عین زندگیتو توش؟!
جمعه 8 آذر 1392 ساعت 00:29
متاسفم واقعا. خیلی دوست داشتم که حرفهای خوب و امیدوار کننده بزنم ولی میدونی که منم دست کمی از تو ندارم. خستگی کاملا از لحن نوشته هات معلومه و عصبانیت توی دونه دونه کلماتت. امیدوارم روزهای آینده روزهای تو باشند...
پاسخ:
ممنونم استاد ....
جمعه 8 آذر 1392 ساعت 02:27
در مورد پست جدید :
آره ..منم گاهی اینجوری فکر می کنم اگر پررو و از خود راضی تربیت شده بودم الان این نبود
اما آروم تر که میشم باز ترجیح میدم درست باشم ...هر چند کم رنگ ... هر چند بی سر و صدا
پاسخ:
وقتی اینجوری به ضررمون تموم میشه چی ؟!
جمعه 8 آذر 1392 ساعت 18:30
اوضاع خیلی سختیه
پاسخ:
خیلی خیلی
کجا رفتی تو؟
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 08:58
میدونی ته تغاری شاید بشه گفت من زیادی خوشبینانه به زندگی نگاه می کنم اما همیشه زندگی کردن برام هدف بوده و سختیهاش اگر چه خیلی جاها عجیب خمم کردند اما منو ساختن و اجازه ندادم خوردم کنن.
دیروز وقتی با دوستی که با حالت زار افتاده بود برای تصمیم اشتباهی که برای زندگی گرفته بود و الان داشت تاوانش رو می داد غصه خوردم اما بهش گفتم وقتی 10 ساله دیگه به امروز نگاه کنی میخندی بهشون که چقدر خام بودی و به چه آدمای ناچیزی در زندگی بها دادی و اجازه دادی حتا به حریم شخصیت وارد بشن و آزارت بدن و حتا روحت رو بد جوری خراش بدن اما مهم اینه که این اشتباه رو به شیوه های دیگه تکرار نکنی.
میدونی گاهی اوقات فکر می کنم توی این گرگ بازار زندگی یا باید مثله همین گرگها بود و یا نقش گرگ رو در آورد .
امیدوارم توی زندگی ارامش رو تجربه کنی و با آدمهایی که همشن و هم مرتبه ت و یا حتا بالاتر دمخور بشی که نادان آدم رو در حد خودش پایین می کشه اونم چه پایین اومدنی
پاسخ:
باران جانم ، واقعا هم همینطوره باید گرگ باشی وگرنه لقمه چپت میکنن و خودتم نمیفهمی چطوری؟!
پاراگراف اخرت خیلی خوب بود ...نادان ادم رو تا حد خودش پایین میکشه ....
مرسی عزیزم تو هم همیشه در ارامش و شادی باشی
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.