X
تبلیغات
رایتل

به اندازه همه ی این شهر

جمعه 17 آبان 1392 ساعت 17:19

از خواب تازه بیدار شده ام ، چراغ اتاق را روشن کردم ، پریا را از خواب بیدار کردم ، کتری اب جوش را گذاشتم روی گاز ، پرده های اتاق را کشیدم کنار لای پنجره را باز گذاشتم تا هوا عوض شود ، بعد از ناهار سنگینی که خوردیم خواب چسبید ، به خودم قول داده بودم امروز اصلا نباید شبیه بقیه جمعه های دیگر باشد ،

صدای قل قل کتری از اشپرخانه می آمد ، هوا کاملا تاریک است ،

، چایی را دم میکنم ، لیوان خودم و پریا را می آورم ، غزل را صدا میزنم که او هم تنهاست، بیاید چایی بخوریم ، برای مینا هم چایی میریزم ، بیسکوییت را باز میکنم میگذارم وسط ،

لیوان چاییم رو دستم میگیرم ، درحالی که دارم دستم رو میکشم به دیواره لیوان ، حس میکنم که

چقدر غمگینم ، نفس های عمیق میکشم ، بچه ها میخندند ، 

میگم که دلم گرفته است ،

دلم میخواهد جایی باشم  که اینجا نباشد ،

یه خورده از چایی رو میچشم لبم می سوزد،

پیش خودم فکر میکنم که کاش یک دوستی داشتم که هرلحظه متوجه حال خراب من میشد، اینکه بی درنگ مانتو اش را تنش میکرد با چشمک به من اشاره میکرد که حاضر بشوم و دستم را در کل مسیر بگیرد ،

من ادم کم حرفی هستم ،

سعی کند از من سوال بپرسد ، سعی نکند حرفا های امیدوار کننده بزند ، خلاصه یک جوری حال مرا خوب کند ، 

اینبار در حین خوردن چاییم به مامان اسمس می دهم که دلم گرفته است ،

زنگ میزند برایم حرف میزند ،

گوشی را که قطع میکنم دلم هنوز گرفته است

چاره اش نمیدانم که چیست

تلوزیون را روشن میکنم مبل را میکشم کنار مینشینم جلوی  تلوزیون دارد عزاداری نشان میدهد ، دلم چقدر برای اون روزهای محرم قبل تر تنگ شده است ، این شهر که اصلا حال و هوای محرم ندارد ، با اینکه این همه سنتی هستند...، (یادم نمیرود محرم سه سال پیش که رفتیم مسجد امام، حدود 6 نفر بودیم ، این زن های چادر چاغچول کرده ،که چشم و چال مارو دراورند با نگاهشان با حرف های زیر لب هایشان بادهن کج کردندهایشان، نیت مارو نفهمیدند ،از اون روزکهبه شدت اذیت شدیم  دیگه جایی نرفتیم ، اما دیگه هرسال کمرنگ تر هم  شد و چیزی ندیدیم تا االان ...

تلوزیون رو خاموش میکنم ، با ر حرف میزنم ، اما همچنان محکم جوری که هم بخواد خوب حرف بزنه هم نزنه با من صحبت میکنه ، دلم بیشتر میگیره ، 

خواهر جون زنگ میزنه ، باهم حرف میزنیم ، بلند بلند میخندیم ، حرف های خاله زنکی میزنیم ، در حین صحبت کردن احساس میکنم که چقدر حالم خوبه و از خنده خوبم اما تا قطع میکنم این حس از بین میره ....

مشینم روی تخت لپ تاپپ رو میزارم روی پام، کاغذ پاره و اتود طرح هامو و مشق های ! فردام رو جمع میکنم ، صدای اهنگ رو زیاد میکنم ، خواجه امیری فریاد میزنه توی این اتاق ، ...و من همچنان دلم گرفته ...






نظر (10)
جمعه 17 آبان 1392 ساعت 23:30
یه وقتایی کل ِ دنیا جمع میشن تا حالت رو خوب کنن، اما اون لحظه تو حس میکنی همون دنیا فقط یه بار ِ سنگین ِ رو دوشت که داره بیشتر بهت فشار میاره..
آخه آدم دلش که میگیره؛ کل ِ دنیا رو نمیخواد.. یه چیزی میخواد.. یه چیز ِ خوب واسه دلش...
پاسخ:
گل گفتی مهسا ...
شنبه 18 آبان 1392 ساعت 12:43
عزیزم زندگی دانشجوییه و نمی شه کاریش کرد اما فرداایی که درست رو تموم کردی به یاد این روزهای دلتنگی می افتی و می گی چه روزهای بود برای بزرگتر شدن و با تجربه تر شدنم.
من خابگاهی نبودم اما دو تا از خاهرانم راه دورن و خابگاهین. گاهی دلم برای دورهمی هامون تنگ میشه اما به یاد روزایی که موفقند و پرتلاش هم به خودم امیدواری میدم و هم به اونها
پاسخ:
اره یه مدت که دور بودم از این محیط ، خیلی دلم تنگش میشد حاضر بودم با همه سختی هاش همهن جوره برگردم به این شرایط ...
تجربه ی خوبیه کلا
شنبه 18 آبان 1392 ساعت 18:36
آخی عزیزم چقدر پستت دلتنگ کننده بود. انشاا.. به زودی همه چیز خوب بشه، حالت خوب بشه، یعنی همونی بشه که میخوای. خدا کنه عاشق بشی:) لامصب آدم عاشق که میشه همه چیز یهو خوب میشه.
پاسخ:
ممنونم 7660 عزیزم ،
اره بابا اونایی که عاشقن غروب جمعه و عصر جمعه و این روزها معنی نداره اصلا
شنبه 18 آبان 1392 ساعت 20:03
میدونی عزیزم ؟ اسمتم نمیدونم چیه هنوز
جمعه بخصوص غروبهاش در یه صورت خوب میشه اونم اینه که آدم اونقدر سرگرم باشه و بهش خوش بگذره که اصلا یادش نباشه جمعست
پاسخ:
اره واقعا اگه ادم غرق خوشی باشه متوجه نمیشه که جمعست
دوشنبه 20 آبان 1392 ساعت 12:29
اﻱ ﻛﺎﺵ ﻳﻪ ﺩاﺭﻭﻳﻲ , ﺩﻡ ﻧﻮﺷﻲ ,ﭼﻴﺰﻱ ﻫﻢ ﺑﺮاﻱ ﺭﻓﻊ ﺩﻟﺘﻨﮕﻲ و ﺩﻝ ﮔﺮﻓﺘﮕﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺷﺖ...
ﭼﻪ ﻣﻴﺸﻪ ﻛﺮﺩ ﺗﻪ ﺗﻐﺎﺭﻱ ﺟﺎﻥ....
اﻧﺸﺎاﻟﻠﻪ اﻳﻦ ﺩﻭﺭاﻥ, ﻫﻢ ﺧﻮﺏ و ﺑﺪ, ﺳﭙﺮﻱ ﻣﻴﺸﻪ...
ﻣﻮﻓﻖ ﺑﺎﺷﻲ ﻋﺰﻳﺰﻡ....
پاسخ:
دلتنگی با هیچ چیزی خوب نمیشه هیچ چیز ....
ممنونم بشرای خوبم
چهارشنبه 22 آبان 1392 ساعت 21:46
سلام !
اولین باره میام اینجا . خواستم اعلام کنم که منه بدبختم خوابگاهی ام . این چند روز اومده بودم خونه اما همین فردا بلیط دارم باید برم به نصف جهان ...
البته دلم تنگ شده واسه خیابونایی که گزز میکنم و تنهایی قدم میزنم :)
( چه خوب که به مامانت اس ام اس میدی اینجوری .. )
جمعه 24 آبان 1392 ساعت 21:06
چقدر دل گرفتگی شایع شده : (
شنبه 25 آبان 1392 ساعت 17:16
کم پیدایی دختر جان ؟
یکشنبه 26 آبان 1392 ساعت 16:05
آخ آخ دلتنگی خیلی بده
حس داغونیه
همچین میاد سراغ آدم که با پوست و گوشتت عجین میشه لامصب
نمیدونم چرا راه حل درست درمونی هم نداره
جمعه 1 آذر 1392 ساعت 21:26
مو فق باشید
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.