X
تبلیغات
رایتل

4 days

شنبه 11 آبان 1392 ساعت 21:19

چهار روز است که در خانه امن! خودمان هستم ،بدون تلفن های ساعت 5 صبح ، بدون خروپف های تخت کناری ، بدون چراغ روشن ها ،چهار روز است خانه هستم ، همه چی هست ...میز شام سه نفریمان ...صبحانه های مفصل  و مورد علاقه ! با نون بربری های کنجدی سفارشی که بابا صبح ها به عشق من میخرد و میگذارد لای سفره تا من بیدار شوم و بخورم  ، چهار روز است که خانه خودمان هستم با ناهار و شام هایی که سفارش دهنده اش من هستم ، قرمه سبزی ، اش، ابگوشت ، ذزت مکزیکی ...چهار روز است خانه خودمان هستم و رختخواب و جای همیشگیم کنار شومینه .... اتاق خودم و پنجره اتاق محبوبم ...قفسه کتاب ها کمد لباس هایم ، چهار روز است که دارم به راحتی و با ارامش لم میدهم کنار شومینه و از توی حال با مامان توی اشپرخانه بلند بلند حرف میزنیم ،  با ماه مان ! کنار هم میخوابیم ، انار دون میکنیم و میریزیم داخل کاسه و نمک میزنیم و شروع میکنیم از دختر اقدس خانوم گفتن تا خواستگارهای صف کشیده و زنبیل های پشت در !!

لپ تاپ را میاورم منشینیم کنار هم ، همه عکس های این چند وقت را نشانش میدهم ، آن هم دوربین را میاورد و تند تند عکس های مسافرت استارایشان را نشانم میدهد . میخندم دوربین را کنار میگذارم که مثلا چشم ندارم ببینم که با آن یکی دختر و دامادش رفته است سفر . برای اینکه از دلم در بیاید ساکش را باز میکند و مرا با سیر سوغاتی ها خوشحال و غافلگیر میکند ، یک جورابی دستش است . میگیرد سمتم ،" بیا این جوراب  رو برای اوردم عطریست.. ."،میپرم و از دستش می قاپم ، فکر کنم اولین بار است که یک جوراب را  بو میکنم ! سوغاتی هایم را جمع و جورر میکنم داخل کوله همیشگیم میگذارم ،

بغلش میکنم ..میبوسمش ....میبویمش...

بابا را تاحالا اینقدر به خودم نزدیک ندیده بودم ،معمولا احساساتش را بروز نمیدهد ، نظر خاصی نمیدهد ، و همیشه موافق است، شب وقتی رسیدم که داشت نماز میخواند . کمرش گرفته بود و روی میز و صندلی به صورت نشسته نماز میخواند . ایستادم کنارش تا نمازش تمام شود . بغلش کردم و بوسیدمش ..خندید و گفت دخترم لاغر شدی !

خندیدم گفتم واقعا؟خداروشکر از بس که این پله های خوابگاه را بالا پایین میکنم ، میگوید ، لاغر بهتر است اینجوری بهتری ! میخندم و از مامان میپرسم بابا چِش شده قبلن ها چیزی نمیگفت ....

حالا هروز که مرا میبیند میخندد که الان بهتر شدی  ! من هم مشعوف و خوشحال !!

پنجشبه هم داداش به همراه فندق و مامان فندق به خانه مان امدند، به صورت ریپیت شاید 30 بار پشت سر هم گفتم فندق بگو عمه عمه ...تا اخر جیغی کشید و عمه ای گفت که دل من رو برد بیشرف !پسرکمون زمین خورده بود ، بینیش کبود بود اما  هنوز از شیطنتش دست بر نمیداشت،

امروز هم، عصر به قصد خرید بافت با مامان بیرون رفتم ، چیزی که میخواستم رو پیدا نکردم ، یا خیلی کوتاه بودند که نمیشد دانشگاه بپوشم یا اینقدر گنده بودند چاقم میکردند ، فعلا منصرف شدم تا برم اصفهان رو م ببینم شاید چیز بهتری پیدا کردم .

فردا هم بر میگردم ، این  4 روز خیلی زود گذشت انگار همین دیروز بود اومدم

ابان ، ماه محبوب من ِ  ، بهترین اتفاق صبح امروز این بود که صبح با بوی نم بارون از خواب بیدار شدم رفتم یک پتوی دیگه اوردم و از پنجره انقدر بارونو نگاه کردم تا دوباره خوابم برد ،توی این ماه ، نفس های عمیقی میکشم و غیر از حال و هوای محبوب این ماه لباس های جینگیل مستونه زمستانیست و برای من البته شال گردن ! تعداد شالگردن های دست باف مامان دوزم خاطرم نیست ، اما عاشقشونم  و لحظه شماری میکنم که ببرمشون اونجا و بندازم و سه دور دور گردنم بپیچونمش ! من عاشق شالگردنم ! حالا تصمیم گرفتم امسال یکی هم خودم ببافم ، مامانم دیگه نمی بافه ، همه شاکین که چرا همش برای من شال گردن میبافه ، پارسال تو زمستون دوتا بافت ! خواهر زاده عزیزم هم که هرکاری من بکنم باید انجام بدهد که فعلا مامانم دستش به شالگردن اوشون بند است !و غزایای ِ نوه و مغز بادوم که شما ملطفت هستید !

این چند روز اینترنت خانه تمام شده بود و هرچه هی میگفتم امروز شارژش میکنم فردا  شارژش میکنم نمیشد ، تا اینکه امروز همت کردم و شارژش کردم ...نبودم را برای این چند روز ببخشید ...از این ماه لذت ببرید دوستان ...



+دقت که کردم دیدم از اول پست تا نیمه ها از خوراکی و مسائل مربوط به شیکم حرف زدم !

یه همچین دختر شیکمویی هستم و خبر نداشتم





نظر (6)
شنبه 11 آبان 1392 ساعت 22:16
دوست من حس زیبایی را منتقل کردی عالی بود
پاسخ:
کدوم احساس دقیقا؟!
یکشنبه 12 آبان 1392 ساعت 18:10
قرررررررررررررررربون دختر کوچولوی شکموی خودمون
واقعا حس گرم و نرمی رو منتقل کردی
پستت پر از آرامش بود
انگار وقتی دوریم قدر خونه رو بیشتر میدونیم
ته تغاری تو فیس بوک نداری؟؟
پاسخ:
مرسی عزیزم ...

چرا یدونه دارم
یکشنبه 12 آبان 1392 ساعت 23:24
خب آدرس بده با هم دوست بشیم خب :)
پاسخ:
چشم
دوشنبه 13 آبان 1392 ساعت 14:44
ته تغاری جان همیشه آدم وقتی از یه جای دور میاد برای خونواده عزیزه. آخه بیشتر اوقات در نبود آدم جایش رو خالی می کنن و به یاد اون بعضی چیزا از گلوشون پایین نمیره.
امیدوارم هر جا که هستی مایه افتخار و سربلندی خونوادت باشی و دست پر بر گیدی پیششون پر از صداقت و مهربانی و ...
پاسخ:
اره عین یه مهمون با ادم رفتار میکنن

ممنونم باران عزیز شما هم موفق باشی
سه‌شنبه 14 آبان 1392 ساعت 18:37
بوق بوق بوق
چهارشنبه 15 آبان 1392 ساعت 03:15
مر30 بازم کولاک کردی جالب بود
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.