X
تبلیغات
رایتل

خاطرات تکرار نشدنیم (3)

پنج‌شنبه 25 مهر 1392 ساعت 16:57

پنجشنبه ها روز جمعه ی من  به حساب میادو  من تعطلیم و روز اول هفته لم از جمعه شروع میشه !

پنجشنبه مختص نظافت و جمع و جور و شست و شو و صد البت روز گردشه ! و رسیدگی به کارهای مونده و انجام نشده که خداروشکر همیشه میمونه

اصلا به نظر من جمعه و پنجشنبه قانونشش استراحت و تفریحه ، اصلا نمیشه ادم بمونه و جایی نره وختی همه بیرونن والا بخدا...

از دیروز بگم که تفریح مهیجمون دوی ماراتون بین طبقه چهارم و دوم بود !!! که  تا ساعت 4مقاومت کردیم و بعدش تصمیم گرفیتم 6 نفری با بچه های پایین بریم اینجا . که در لحظات اخر بچه ها همه جا زدن و من  و پریا موندیم که خللی توی برناممون پیش نیومد و بلند شدیم رفتیم ، رفتیم تله کابین سوار شیم که اینقدر صفش طولانی بود منصرف شدیم و کلا اینقدر جو مزخرفی داشت که 45 دقیقه بیشتر  اونجا نموندیم و با مکافاتی برگشیتم .(از قبیل نبودن تاکسی -اژانس)

من متوجه شدم که توی این چند روز هرچی چیز منفی بود رو به سمت خودم جذب کردم  مثلا دیروز که داشتم میرفتم توی پله ها پاهام پیچ خوردن ، و توی راه برگشت هم توی پیاده رو بودم که یه دوچرخه با سرعت از پشت سرم اومد و فرمونش گیر کرد به من و خودش پرت شد روی زمین و من رو هم انداخت...هم از ناحیه پا فلج شدم دیروز هم از کمر

و همینطور از دیروز گوشیم کار نمیکنه و خراب هم شده ...

و به نظرم همش امواج منفی بود که به خودم داده بودم و هر لحظه منتظر افتادنش بودم که به خیر قوه الهی افتاد !

اینم از دیروز ،میدونین اصفهان یه چیز بدی که داره روزهای تعطیل همه جا خانواده ای و کلا اکثرا مجردا مهمونی و این بساطا هستند !!! و ما کلا میمونیم چیکار کنیم همه جا هم خلوت و ادم هایم که بیرونن ادمای درست حسابی نیستن و ادم میترسه که بره بیرون ....

امروز هم که از صبح تنها بودم تا ساع 7 عصر که پریا داشت از دانشگاه میومد بهش اس دادم کجایی گفت دارم میام خوابگاه ،گفتم عه فکر کردم میخوای بری بگردی حوصلت سر رفته که خوب گذاشتم توی کاسش و براش یکم غذا بردم و اول نشستیم توی چهار باغ یکم غذا خورد و بعدشم بردمش اینور اونور و پیاده روی توی خیابونای شلوغ اینجا که من عاشقشم ...

یه چیز بامزه هم براتون تعریف کنم ، دیروز که بیرون بودیم یه چندتا پسره هم نشسته بودن کنار ما و داشتن خودشون راجع به ازدواج و اینا باهم صحبت میکردن ، که یهویی یکیشون بی مقدمه روشو کرد به من گفت " خانوم شما قصد ازدواج ندارید ، من از ورژن جدیدبعد مذاک ره با ام ریکا هستم که هم ظرف میشورم ، هم لباس میشورم ،غذا هم میپزم ، تازه باردار هم میشم !!!!"

داشتم از خنده منفجر میشدم که سعی کردم خودمو جدی نشون بدم و اخمو ، اما خیلی باحال بود جملش ورژن جدید واقعا کاش بود !!

کلاس 8 صبح فردا رو کجای دلم بزارم اخه نمیدونین چقدر سخته صبح ساعت 7 بیدار بشم و وقتی همه توی خواب ناز هستن و دارن ا زجمعشون لذت میبرن و من میرم دانشگاه،عمق فاجعه رو درک نمیکنین شما


نظر (1)
جمعه 26 مهر 1392 ساعت 12:48
جواب پسره رو چی دادی؟
پاسخ:
هیچی چی بگم بهش
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.