X
تبلیغات
رایتل

شرح حال وضعیت جدید

سه‌شنبه 9 مهر 1392 ساعت 11:27

یکشنبه که رفتم ، چون با ماشین میرفتیم دیگه گفتم که همه وسایل هامم ببرم بعد از ثبت نام برم بزارم خابگاه که دیگه نخوام با اتوبوس این همه بارو با خودم بکشم و جا به  جا کنم .و قرار بر این بود که بمونم !

رفتم برای ثبت نام . مامان قرار نبود بیاد ، اما خیلی دوست داشت ببینه خیلی برای این مرحله از زندگیم دعا کرده بود ... برق توی چشاش نزاشت که نبرمش با خودم ، دلم میخواست دستشو محکم توی دانشگاه بگیرم و به همه معرفیش کنم و خودش شاهد همه ی این اتفاقای خوب باشه . رفتیم با هم . تا ظهر که کارای ثبت نامم طول کشید و بعدشم که رفتیم خابگاه وسایل هامو چیدم . یعنی همون گذاشتمشون کنار چون برنامه کلاسیم هنوز ! مشخص نبود منم اولش خیلی دلم میخواست که بمونم و برم این 5 6 روزی که کلاس ندارم و بگردم و بچرخم اما دیگه با پیشنهاد مامان و داداش برگشتیم .

اتاقم طبقه ی 4 ساختمونه . یه سوییت جدید با ادمای جدید . من 2 سال قبل تو طبقه 2 همین ساختمون درس خوندم زندگی کردم ...حال طبقه 4 با بچه های جدید و ....خیلی هاشون رو میشناختم و اونا هم منو دیده بودن توی رفت و امدها . خیلی یخ بودن . در این حد که حتی اسمشون رو هم نپرسیدم فقط با پریا اومدیم بالا و همه چیو گذاشتیم و هر هر خندیدیم ....

دختره برگشته به من میگه ما سه تا خیلی تمیزیم منم گفتم متاسفانه خیلی من کثیفم  ! خواستم اول کاری حساب کار دستشون بیاد . وگرنه من خودم وسواس دارم بابا !واسم جا و اتاق مهم نبود . بیشتر همین که خود اون خابگاه باشم واسم اهمیت داشت . بچه ها و دوستای خودمم که همون طبقه دوم هستند میرم و میام . البته فعلا همه شمشیر و از رو بستن واسه من انگار که نمیشناسیم اصلا همو !

دلم میخواد که این سری تجربیات و اشتباهات قبلیمو بین بچه ها وشناخت روشون تکرار نکنم و کلا یه روی جدیدی از ته تغاری رو به نمایش بزارم اونجا ! اولش قصد داشتم برم طبقه سوم و با همه روبوسی کنم و سلام و احوال پرسی گرم حتی با اونایی که کدورت کمی هم بود ...اما نشد سریع برگشتیم ،راستش دلمم خیلی راضی نشد میترسیدم بخوره تو ذوقم و نمیتونستم رفتارشون رو پیش بینی کنم !

خلاصه که الان برگشتم و خونم و سرما خوردم و همین .چقدر که من این راهو رفتم و برگشتم این هفته دقت کردین


نظر (7)
سه‌شنبه 9 مهر 1392 ساعت 13:16
من طبقه دو َم اقاع :پی ولی همونم وایرلس ِش دوتا خونه انتن میده :دی که حالا عـ بس من غز زدم قراره رابط بزارن واسه مودمش :ذوق بعد منم الان خونمونم :پی کلاسا معلوم نبود کی میخوان تشکیل شن ، سرمام که گفتم خوردم :دییی کلن فال ِ این ماهمون واسمون خواسه بوده انگار ... دیگه این دوازدهم ُ سومم که بهم نزدیکن شدیم عین ِ هم :) خلاصه که خوب میخوام واست عـ خدا :) خوش بگذره :)
پاسخ:
من اون دوسال طبقه دوم بودم وایرلسش خوب بود بد نبود راضی بودم حالا طبقه چهارم رو امتحان نکردم فعلا !
چه خوب که اومدی خونه .منم گفتم بمونم بیشتر حوصلم سر میره کلاس هم نیست بقیه میرن دانشگاه من میمونم دلم میخواد حتی !
منم روزای خوب میخوام واست موفق باشی
سه‌شنبه 9 مهر 1392 ساعت 13:46
دوران دانشجویی هم عالمی دا ره...سعی کن با سیاست رفتار کنی تا اون روی ته تغاری رو ببینن!
پاسخ:
اره باید تجربیات قبلی رو به کار ببرم و اشتباهات قبلی رو جبران !
خوش اومدین :)
سه‌شنبه 9 مهر 1392 ساعت 13:56
آخی کاش میشد منم با خودت می بردی:) چقدر توی این عکس پایینی حس خوبیه.
پاسخ:
اگه دوست داشتین بیاین اصفهان پیشم در خدمتیم مبرمتون میگردونتمون بخدا :)
اره همون حس رفتنس که با هم مشترکیم ...
سه‌شنبه 9 مهر 1392 ساعت 22:29
خدا به داد برسه
پاسخ:
به داده چی میرسه ؟به کی میرسه ؟
چهارشنبه 10 مهر 1392 ساعت 01:58
ﺳﻼﻡ ﺗﻪ ﺗﻐﺎﺭﻱ ﺟﺎﻥ...
اﻧﺸﺎاﻟﻠﻪ ﻛﻪ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﺎﺷﻲ ﻫﻤﻴﺸﻪ و ﺩﻭﺭاﻥ ﺩاﻧﺸﺠﻮﻳﻲ ﺧﻮﺵ ﺑﮕﺬﺭﻩ...
اﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺯاﺩﮔﺎﻫﻢ اﺻﻔﻬﺎﻥ و ﺯﻧﺪﻩ ﺭﻭﺩﺵ ﺳﻼﻡ ﺑﺮﺳﺎﻥ...
پاسخ:
سلام عزیزم ....
ممنونم حتما یاد شما هستم انجا و امیدوارم شما هم موفق و سلامت باشید
خوش امدید..
چهارشنبه 10 مهر 1392 ساعت 11:16
خدا بداد اون بیچارگان بسه!!
این تغییر یکم استرس و یکمی هم هیجان داره
تو هم که خوره!!!!!
همون خودت باش،بیخیال گربه دم حجله و کلاسو این قرتی بازیا
خودت باش
ماراضیم
خدا هم راضی باشه از شوما!!!
خخخخ

شادزی
پاسخ:
اره تغیر همیشه اولش سخته و پر هیجان عین یه پیچ پرسرعت میمونه وقتی که میپیچی و میوفتی توی جاده صاف لذت بخشه
بله ما خودمونیم
جمعه 12 مهر 1392 ساعت 11:34
ما پسرا راحتیم تو این موارد بدجور:)))
با همه خوبیم مگه خیلی بد باشه طرف


میگم اگه کیفکم داری منم یه دو سه تایی دارم بدم خدمتتون
پاسخ:
اره شما پسرا کلا دوستیاتون خوبه ما دخدرا ماورایی عمل میکنیم !!
وسایل مورد نیاز برای یک زندگی کوچکه ! تازه کمم هست
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.