X
تبلیغات
رایتل

فصل جدیدیه ...

پنج‌شنبه 21 شهریور 1392 ساعت 20:32

میدانی عزیز من غمگینم . چون دوسال و چند ماه که پیش که آمدم انجا ، خوشحال بودم ، تو بودی ،من بودم . همه چیز اماده بود برای بهترین رقم خوردن. اما رقم نخورد. مثلا جمله ی کلیشه اش که میشود تو فال من نبودی . چقدر که این جمله حال بهم زن است اصلا .یادم هست خواهرم همیشه هشدار میداد و برایم یاداور میشد میگفت درخت ها برایت خاطره  خواهند شد . میگفت حتی پاییز و مسیری که همیشه طی میکرید ، برایتان خاطره های پررنگی خواهند شد . میگفت باید مواظب پاییز هایی که تو نیستی باشم . مواظب خیابان هایی که حتی از خطوط سفید عابر پیادش هم میتوان خاطره ساخت باشم . عزیز من میدانی من حتی از دستشویی های میانه راه هم خاطره دارم . همون لحظه ای که بدو بدو میدویدم تا رژلب قرمزم را بزنم و موهایم را مرتب کنم . من از دستشویی ها هم متنفرم .  از راننده اتوبس ها هم متنفرم . همانهایی که به خودشان اجازه ی رفتار های غلط را میدانند چون تو نبودی . خودت همیشه میدانی یک دختر تنها 11 شب روز جمعه توی خیابان چقدر برایش میتواند خطر ساز باشد . من حتی از 11 شب جمعه ها هم متنفرم از پیاده رو های خلوت مخصوص بالاشهر متنفرم .از رستوران همیشگی متنفرم. البته متنفر بودن به این معنی نیست که ناراحتم . اینکه قرار است باران ببارد و من خیس خیس شوم و تو در را باز نکنی که من بیایم داخل، اصلا ناراحتم نمیکند. من آن روز سه ساعت تمام زیر شیروانی مغازه ی صوتی تصویری ایستادم . ادمها رو نگاه کردم . اصلا خیس شدن باران را دوست داشتم همان بهتر که در را به روی منِ تنها باز نکردی . همین که هر نفر از کنارم رد میشد و نگاهی می انداخت خوب بود. من اصلا ناراحت نیستم . ادمها نگاه میکنند دیگر نه ؟! من فقط از بیمارستان ساعت 12 شب به بعد و سرم و امپول ناشیانه که تحمل خوشی من را از باران نداشتند ناراحتم . من از دکتر بیمارستانی که جرعت کرد ساعت 2 نصفه شب به اتاق خلوت بخش بیاید و به دکمه باز شده ی پالتوام خیره شود ناراحتم . عزیز من ،این کلمه اصلا کلمه ی خوبی نیست که برایت به کار میبرم اما خوب یک زمانی قرار بود زیر این کلمه معنا پیدا کنی . من از این کلمه که ،تحقق هم نیافت ناراحت نیستم . من را سینماهای نرفته ناراحت نمیکند،ذرت های نخورده،کافی شاپ های نرفته حرف های تمام نشده ...هیچکدام .

قرار است همه ی اینها دوباره تکرار شوند . ساک و کولی و چمدانم را خودم بار میکشم . حس های جدید را خودم تجربه خواهم کرد و حجم دلتنگی عمیق مامان بابا را زیر پتو و گریه های شبانه هق هق خوام زد . قرار است یک عالمه ادمه عجیب و غریب و ناشناخته که هرکدام اخلاق خود را دارند سر راهم قرار بگیرند و من بی توجهی کنم . قرار است تنهایی پارک بروم . کتابخانه بروم . قرار است خودم هروز برای خودم صدقه کنار بگذارم و توی راه هی قل هو الله احد بخوانم و پشت سر راننده بی احتیاط جاده فوت کنم . قرار است بلند بلند توی خیابان بخندم . اصلا قرار اس یک روزی بیایم و بلند بلند زیر پنجره ی اتاق تو بخندم . عین این هایی که مست کرده باشن و بی توجه به اطرافیان فقط و فقط میخندند . قرار است اگر از پول جیبی هفته گیم برایم باقی ماند اخر هفته ها بروم و خودم را یک رستوران مهمان کنم و غذای خوب بخورم . قرار است کیفش را ببرم تا چشم تو که دراد. اصلا مگر قبلا اینکار هارو با تو انجام میدادم که العان دارم برای خودم مرثیه میخوانم ؟! 


پی نوشت:پست ویرایش نشده و صرفا جهت خوب کردن حال نویسنده نوشته شده و دکمه ثبت زده شده یعنی اینکه نمیدونم چی گفتم چی نوشتم.


برچسب‌ها: روز نوشت
نظر (4)
یکشنبه 24 شهریور 1392 ساعت 21:55
امیدوارم حالت خوب شده باشه و دیگه از بقیه حالت بهم نخوره
پاسخ:
منم امیدوارم :)
یکشنبه 24 شهریور 1392 ساعت 22:15
بیا بغلم اصلا
پاسخ:
دوشنبه 25 شهریور 1392 ساعت 18:49
خیلی قشنگ بود خیلی... حسش خیلی آشنا و قشنگ بود. بدون بعضی ها هم میشه خوب و خاطره انگیز زندگی کرد. میشه لذت برد، میشه شاد بود، میشه عشق هایی جدید رو مزه مزه کرد.
پاسخ:
ممنون :)
بله که میشه اما توان و انرژِیه از دست رفته ادم یکم کارو سخت میکنه واسه بعدن ها
سه‌شنبه 26 شهریور 1392 ساعت 21:22
تو قوی بودن ُ خوب یاد گرفتی ...

منم یه زمانی مجبور شدم قوی باشم و خب ... از نتیجه راضی َم .

:)
پاسخ:
خودم یاد نگرفتم . زمان مجبورم کرد که یاد بگیرم از بَس اون روی ناخوش روزگار رو دیدم ...
منم راضیم
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.