X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

آرامش

جمعه 25 مرداد 1392 ساعت 20:31

اول اینکه ...دیروز خیلی خوب و با ارامش رفتم سر جلسه و همه چی فکر میکنم خوب بود ...ارامش داشتم خیلی ..با داداشم رفتیم و قبلش بهم تاکید کرده بود که اهنگ هایی که بهم ارامش میده و دوسشون میدارم رو هم بیارم و گوش کنیم ....تا خود اونجا حرف نزدیم و من رفتم بعد 3 ساعتی برگشتم که توی ماشین خوابیده بود و بعدش هم رفتیم خوراکی خریدیم و توی راه خوردیم و برگشتیم ....من که همه توکلم به خدا هست و امیدوارم که بهترین هارو خودش برام رقم بزنه و دیگه بهش فکر نمیکنم ...

امروز هم که داداشم داشت میرفت استخر بخاطر همراهی دیروزش منم واسش یه ساندویچ الویه درست کردم و گذاشتم توی ساکش و بهش گفتم از اب اومدی بخور که همه حسودیشون شه !

دوم اینکه ...نبودم و خیلی چیزها میخواستم بگم ...

فرشته کوچولویی که از بینمون رفت ...شاگردم بود و کمی معلولیت جسمی داشت ...روزی که خواهر گفت زینب مرده من هنگ بودم ... نمیدونستم باید برات فاتحه بخونم ؟دعا کنم؟ اخه تو که خودت فرشته بودی خودت با این سن کمت برای من و خواهر الگوی صبر بودی..تو بودی که دعا کردی برای هر مشکلی ... خواهر میگفت شبا بدون اس ام اس شب بخیر خوابت نمیبرده ... هر وقتی خواهر میومد اینجا دوتایی میرفتیم میدیدمش و براش هدیه میبردیم ..زینب من باورم نمیشه که تو عید فطر رو تبریک بگی و صبحش دیگه پا نشی.... اما من نه دعا کردم نه فاتحه خوندم واست ...میدونی من ازت میخوام توی اون بهشت خوش اب و رنگی که العان هستی برای من و خواهر دعا کنی ...اونی که دعا نیاز داره منم ...همش چادر مشکی و کفشای کوچولوت جلوی چشمه

خواهر میگه کاش میشد بیشتر باهاش بودیم ، ما کاری که میشد رو کردیم ،برای کلاس که ثبت نامش نمیکردن خواهر خصوصی باهاش کار کردو از کارهاش یه نمایشگاه معلولین هم گذاشتیم  ...فرشته کوچولو چهار سال پیش به تو گفته بودند که میمیری ....نمیدونم چقدر سخته که ادم بدونه تا کی وقت داره ...تو با نا امیدی کامل به کلاس پناه اورده بودی ...نه نه من هیچ وقت نمیگم که ما بهت امید دادیم اصلا  خدا کمک کرد و خودت کمک کردی ....4 سال خیلیه برای منی که در برار سختی ها یک ساعت هم دووم نمیارم و احساس بدبختی میکنم ...تو خودت یه الگو بودی خانوم کوچولو

خواهر که دسترسی نداشت بیاد ختم تو راستش من هم نتونستم بیام میدونی اخه میترسم ،میترسیدم از گریه های مامانت و اینکه بیام و ببینیم که نیستی ...منو میبخشی؟

فرشته کوچولو قصر جدیدت مبارک .....

برچسب‌ها: روز نوشت
نظر (6)
جمعه 25 مرداد 1392 ساعت 20:35
سلام دوست عزیز .بار اولیست که به وبلاگتون اومدم و خیلی خوب مینویسید،اول اینکه امیدوارم تو امتحانتون موفق بوده باشید و دوم خداوند روح اون فرشته کوچک رو همیشه شاد نگه داره،خیلی سخته و خدا به والدینش صبر بده،خواهش میکنم اگه امکانش هست به وبلاگم سر بزنید و خوشحال میشم با هاتون تبادل لینک کنم...موفق باشید
پاسخ:
سلام ..مرسی...
شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 00:50
چه امتحانی داشتی؟

این فرشته کوچولو کی بود؟
پاسخ:
چند سال پیش برای مربیگری میرفتم کانون پرورش فکری کودکان و خواهرم هم اونجا کارمند بود و زینب یکی از بچه های اونجا بود ....
شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 12:07
چقققققدر قالبت حس خوبی داره
و این که عجب داداشی داداش من عمرا باهام نمیاد واسه امتحان و این جوری چیزا
و اون فرشته کوچولو خدا به مامانش صبر بده
پاسخ:
داداش ما بابا شده ها اما هنوز واسه من داداشه :D
اره خدا صبر بده ....
مرسی عزیزکم
شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 12:07
خیلی ناراحت شدم واسه فرشته کوچولو :(
خدا به خانوادش صبر بده...
مرسی بابت ٍ آدرس
پاسخ:
اره خدا صبر بده بهشون ....
خواهش میکنم
شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 12:21
همین این قالب آبیه رو میگم
پاسخ:
عه پس خوبه مرسیییی :*
شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 14:21
العان نمیدونم ، ناراحت ِ این موضوع باشم که یه همچین فرشته ای ُ دیگه رو زمین نداریم ؟! یا خوشحال ِ این باشم که بالاخره فرشته ِ به جایی که بهش تعلق داشت ، برگشت !
فقط این ُ میدونم که خیلی خوش ب حال ِ تو ُ خواهر ِ که با همچین فرشته ای دوستی داشتین :)
پاسخ:
باید بگم که خودش خیلی راحت شد روزهای سختی رو میگذروند...
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.